مقاله درمورد ادراک حسی، روش عقلانی، معرفت حقیقی، آموزش و پرورش

میتوانند ماهیت آن را بشناسند. این سخن ممکن است که حاکی از تقسیمبندی اجتماعی درک و فهم باشد بدین معنا که فقط عالمان و فیلسوفان توانایی شناسایی اروس حقیقی را دارند. طبق تعبیر اول، کسانی که اروس را احساس یا شهود نکردهاند، قادر نیستند که ماهیت اروس را دریابند مگر اینکه سلوک فکری داشته باشند. اما مطابق تعبیر دوم، ناآگاهان و کسانی که سلوک فکری ندارند فقط میل جسمانی را درک میکنند نه اروس را.
پس اروس به عالیترین تواناییهای انسان مربوط میشود که لازمهی درک آن، آموزش آدمی به شکلی از اشکال و داشتن سلوک فکری است.

3-2- بررسی جایگاه عقل در نظام فلسفی افلاطون

3-2-1- روش عقلانی در معرفتشناسی افلاطون
از آنجا که عقل براي توجيه خود، به فلسفه و علوم يوناني گذشتگان نياز داشت و فلسفه نيز براي مورد قبول واقع شدن به عقل و عقلانيت محتاج بود، به همين دليل در طول تاريخ، فلاسفه به تفسير و توضيح عقل پرداختند و سعي بسيار كردند تا هر حقيقتي را با سلاحي مجهز به عقل و استدلال كشف نمايند. از يونان قديم، كه مهد بروز و ظهور فلسفه و كانون عقلگرايي بود، فيلسوفان بيشماري به پا خواستند و پرچم عقلگرايي را به اهتزاز درآوردند. از جملهی آنان افلاطون، فيلسوف بزرگ و نامي بود كه پايهگذار مكتب فلسفي صرف شد و هر حقيقتي را حتي حقيقت عالم مُثُل را با عقل جستجو كرد.
«…آری موضوع سخن ما حقیقت است و باید حقیقت را گفت: در وادی آسمان، حقیقتی است که دانش واقعی در پی شناخت آن است. این وجود حقیقی، بی رنگ و بی بو و بی شکل است و به دیدهاش نتوان دید. تنها «خرد» که ناخدای نفس است بر آن راه تواند رفت. تنها خرد آسمانی که از نفس و معرفت حقیقی بهره یافته است…» (افلاطون، 1362: 139).
لازم به ذکر است علیرغم این روش عقلانی در حوزهی معرفت افلاطون، جریانی زیرینی از شهود نیز در فلسفهی افلاطون رخ داد که منتهی به پذیرش عنصری غیر عقلانی در ماهیت ذهن و اهمیت امور غریزی شد. به عنوان مثال افلاطون در فایدروس بیان میدارد که بزرگترین خیرها را از طریق الهام ناشی از موهبت الهی بدست میآوریم و از طرفی در مهمانی میبینیم عشق است که به عقل پر و بال میدهد تا بتواند به قلمرو امر زیبا و حقیقی راه یابد. به علاوه در نامه هفتم میبینیم که معرفت نهایی و بنیادی را نمیتوان تعلیم داد یا به رشتهی تحریر درآورد، بلکه فقط میتوان از طریق اشراق مستقیم تجربهشان کرد (تسلر، بیتا: 130).
افلاطون از پیشگامان اندیشهی روش عقلانی در فلسفهی شناخت است. فرایند شناخت عقلانی به این صورت است که پس از گذشتن از دنیای صورت به دنیای واقعیت یا مثال که تغییرناپذیر و جاوید است، برسد. معرفت به طور کلی دارای دو منبع است که یکی آگاهی از واقعیت است و دیگری اعتقاد به نمودار و سایههاست (رقابی، بیتا: 47).
عقل وسیلهی علم کلی است و محسوسات و امور مادی موضوع علم قرار نمیگیرند، چون مدام در حال تغییر و دگرگونی بوده و جزئیات پراکنده و منفک از یکدیگرند در حالی که موضوع علم باید علاوه بر ثبات دارای وحدت و یگانگی باشد. بنابراین، حواس ظاهری و باطنی، قوهی ادراک عوارض و پدیدههای جسم هستند و جز اینها نمیتوانند ادراک کنند پس تنها نیرویی که میتواند به کنه و ذات و حقیقت ماهیات ثابت، واحد و بسیط برسد، عقل است. عقل با گذر از محسوسات میتواند به معقولات برسد و این بدین معنا نیست که از ادراک حسی استفاده علمی نشود. به همین دلیل، افلاطون مراتب ادراک را شبیه نردبان میداند که تا از یک پله نگذریم به پلهی دیگر نمیرسیم (افلاطون، 1380، ج2: 493-494).
لازم به ذکر است که افلاطون برای ادراک اقسامی قایل است: 1. حواس که درک کنندهی عوارض جسم است 2. ظن که حکم بر محسوسات است و چون حکمی که بر محسوسات صادر میشود از جهت عوارض و ظواهر چیزهاست و چون ظواهر دائماً در حال تغییرند پس گاهی صادق و گاهی کاذبند. استدلال که متوسط ظن و علم است 4. تعقل: نفس بعد از ظن حسی و علم استدلالی چیزهایی را درک میکند که احساس و استدلال به آن پی نبردهاند زیرا تعقل بستگی به ماده ندارد و مدرک کلیات است (همان، 1128).
افلاطون در بخشی از مکالمهی فایدروس، آنجا که مربوط به بخش اسطورهی گردش ارواح است، یک نکتهی معرفت شناسی بسیار مهم را پیرامون هبوط برخی نفسها در جسم حیوان و برخی در جسم انسان، مطرح میکند و در توضیح آن چنین میگوید:
«تنها نفسی که حقیقت را مشاهده کرده است میتواند به شکل انسانی ما درآید برای اینکه باید بتواند با گذر از کثرت ادراک حسی به وحدت حاصل از تعقل، همنامهای مثل را بفهمد و این فهم همان چیزهایی است که نفس ما قبلاً به هنگام گردش با خدایشان مشاهده کرده است» (افلاطون، 1380، ج2 :1060).
این نکته نشانگر این است، که ادراک حسی نزد افلاطون، راهی است به سوی معرفت نه خود معرفت. بر طبق اسطوره، هنگام گردش آسمانی ارواح، همهی نفسهایی که در سفر خدایان با آنها همراهند موفق به دیدن حقایق نمیشوند و همهی آنها نمیتوانند در زندگی زمینی، زندگی در بدن انسان را برگزینند، چون نفسی که چیزی از حقایق را ندیده، نمیتواند با بکار گرفتن قوهی عقلانیاش از کثرات ادراک حسی بگذرد و به یک وحدت عقلانی برسد، چون اساساَ فاقد قوهی عقلانی است. به این ترتیب ادراک حسی به منزلهی راهی است به سوی معرفت که فقط بر روی انسان باز است و این راه بر روی حیوانات با وجود ادراک حسی بسته است.
لازم به ذکر است حتی داشتن قوهی عقلانی و گذر از کثرات ادراک حسی به درک مفاهیم کلی متناظر با مثل توسط قوه عقلانی ه
م عین معرفت نیست، بلکه این معرفت هم راهی است به سوی معرفت. افلاطون بر این مطلب در بخشی از نامهی هفتم که بیشتر جنبهی وجودشناختی دارد، تأکید میکند و پیشفرضهای ضروری دستیابی به معرفت واقعیتهای عینی را به منزلهی مراحل ابتدای معرفت میشمارد .(plato, 1970: 342a)
اولین چیزی که در مورد هر چیز وجود دارد، نام آن است، دوم توصیف آن، سوم تصور آن، چهارم معرفت آن و پنجم مثال آن است. از میان این چهار چیز، معرفت از جهت شباهت، بیشترین نزدیکی را با امر پنجم (وجود مثالی) دارد و سه امر دیگر بسیار دور از آن هستند. حال، رسیدن به امر چهارم (معرفت) بدون گذراندن مرحلهی سوم (ادراک حسی) و بدون آشنایی با نام، تعریف واقعیت مورد نظر، ناممکن است و «اگر کسی، چهار مرحلهی نخست را در مورد اشیا درک نکند، هرگز فهم صحیحی از امر پنجم که وجود مثالی شی است، نخواهد داشت» پس معرفت حقیقی در گروی آشنایی روح انسان با ذات هر چیز است و این همان واقعیت متعالی و مثال متناظر با شی محسوس است (قوام صفری، 1386: 63).
از دیدگاه افلاطون، اشراق حقایق متعالی بر نفس انسان، علاوه بر شرایط معرفتشناختی چهارگانهی گفته شده، شرط مهم دیگری که بیشتر اخلاقی است تا معرفتشناختی، دارد. طبق این شرط نیروی نفس که ابزار درک انسان است، همیشه در ادراک معقولات و مواجهه با حقایق متعالی موفق نیست، بلکه ممکن است در شرایطی مطابق با جهت رویکردش، مفید و سودمند یا بیفایده و ضرر باشد» مثلاً نیروی نفس در انسانهای بد و فریبکار ضعیف نیست بلکه در خدمت بدی است و هر چه نیروی بینایی نفس اینگونه انسانها قوی باشد، منشأ بدیهای بزرگتری خواهد بود. پس همانطور که برای دیدن چیزی، چشم را نمیتوان از تاریکی برگرداند مگر به همراه کل بدن، برای درک و دریافت حقایق متعالی و داشتن شهود باید عقل و کل نیروی آن را از عالم ماده به عالم حقایق برگرداند و این وظیفهی آموزش و پرورش است که باید راه تربیت درست را بر عهده بگیرد بدین طریق که معرفت نه ادراک حسی صرف است و نه عقل صرف، بلکه این دو لازم و ملزوم یکدیگرند (افلاطون،1380، ج2: 1015).
افلاطون معتقد است که همهی علوم این جهان، مظنونات هستند و برای دستیابی به یقین مطلق راهی جز عقل وجود ندارد و حقایق ثابت را عقل درک میکند و چون ما به آنها دسترسی نداریم بنابراین از درک حقیقت مطلق ناتوانیم.
علوم یا متکی بر حواس و استقرای ناقص است که همواره از مشاهدات حاصل میشوند و حس و مشاهده خطاپذیرند، پس معتبر نیستند. یا علوم متکی بر عقل و قیاس برهانی است که به دلیل عدم دسترسی به مقدمات یقینی غیر ممکن است، پس باید بر مقدمات ظنی قناعت ورزید (رحمانی، 1389: 158).
به اعتقاد افلاطون معرفت حاصل از تعقل، در نهایت اعتبار و عین حقیقت است و معرفت حسی مانند وجود مادی اشیا که متعلق به حواساند، نه واقعی و نه خیالی صرفاند. پس معرفت محسوسات تا حدی معتبر است و این در حالیست که ارسطو معتقد است که معرفت حسی در نهایت اعتبار است اما اساس، معرفت عقلی بوده و تعقل نیز تکرر احساس است (همان، 495-500). پس افلاطون در ردیف عقلگرایان محسوب میشود که عقل را عمدهترین منبع شناخت شمرده و حس را بدون تعقل معرفتزا نمیداند.

3-2-2- چیستی معرفت از دیدگاه افلاطون
معرفتشناسی همواره یکی از مهمترین مباحث فلسفی به شمار رفته است. توجهی فیلسوفان از آغاز تدوین فلسفه تاکنون به معرفتشناسی متفاوت بوده است. در این میان، افلاطون یکی از برجستهترین شخصیتهایی است که معرفتشناسی دغدغهی اصلی و اساسی او بوده است و اندیشههای بدیع و ژرفی را از طریق روش «دیالکتیک» پیرامون چیستی معرفت و ویژگیها و واقعنمایی آن ارائه نموده است. اما با توجه به اینکه افلاطون مباحث گوناگونی را در معرفتشناسی مطرح نموده، ابتدا باید عناصر و سازههای مختلف تفکر افلاطونی را در هر یک از مباحث فلسفی به دست آورد تا به اهمیت آنها در ساختمان فکری او پی برد. براساس این روش، عناصر معرفتشناسی افلاطون به ترتیب عبارتند از: 1. ادراک حسی و نقد آن 2- عقیده و پندار 3- ریاضیات 4- شناخت ایدهها و نیز آثار آنها و بیان روابط آنها با یکدیگر و با اشیا محسوس 5- یادآوری 6- دیالکتیک.
در رسالهی تیتئوس افلاطون، معرفت چنین تعریف شده است: «باور صادق به همراه امر معقول» لذا معرفت از دیدگاه افلاطون، سه شرط دارد: 1. به وجود تعلّق گیرد 2. همراه امر معقول بوده 3. صادق باشد.
افلاطون بر اساس نظریهی تذکر، میان معرفت و باور (رأی) صادق، تمایز قایل شد. بر این اساس، او معتقد است که ما میتوانیم در این دنیا به صورتها بیندیشیم و آنها را بشناسیم چون قبل از تولد، تجربه و از این رهگذر از آنها شناخت کسب کردهایم که این شناخت در هنگام تولد از بین میرود و در روح ما نهفته باقی میماند و ادراک از محسوساتی که به صورتها شبیه هستند، یا توسط دیگری آموزش داده میشود یا پژوهش در صورتها با گفت و گویی دیالکتیکی که (به صورت ایدهآل) مستقل از حواس عمل میکند، میتواند به یادآوری آن شناخت نهفته و ذاتی بینجامد (افلاطون، 1380،ج2: 556-558).
بنابراین، یادآوری صور، بواسطهی مشاهدهی محسوسات که تصاویر مُثُلند خود «باور صادق» است. بر طبق این نظریه تصور کلیات قبل از حواس وجود دارند و کار حواس فقط یادآوری آنهاست و شناختهای کلی و عقلی به امور جزیی که در محدودهی حواس قرار دارند، محدود نمیشود بلکه به آن حقایق کلی مجرد در جهان مجردات بر میگردد (صدر، 1359: 31-32).
اما کسانی که مسعتقد به قدیم بودن روح قبل از بدن نمیباشند، ادارک حسی را وسیلهای برای
آمادگی نفس برای مشاهدات مجردات میدانند ولی مشاهدهای که از راه چنین استعدادی حاصل میشود، مشاهدهای از دور است و ادراک کلیات عبارت است از مشاهدهی حقایق مجرد از راه دور، برخلاف مشاهدات عرفانی که از مقدمات دیگری حاصل میشود و مشاهدهای از نزدیک است (افلاطون، 1380، ج2: 514-524). اما نظریهی صحیح در مورد تصورات کلی از سوی ارسطو بیان شده است که این نظر اکثر فلاسفهی اسلامی و عقلگرا این است که انسان دارای نیروی درک کنندهی خاصی به نام عقل است که کار آن ادراک مفاهیم ذهنی کلی است. خواه این مفاهیم که مصداق حسی دارند و خواه سایر مفاهیم کلی که مصداق حسی ندارند.
خلاصه اینکه مفاهیم کلی، نوع خاصی از مفاهیم ذهنی هستند که با وصف کلیت در مرتبهی خاصی از ذهن تحقق مییابند و مدرک آنها عقل است (ابراهیمیان، 1372: 107-109).
از نظر افلاطون، معرفت ادراک حسی نیست. زیرا از جمله شرایط معرفت، «ثبات» است و

دیدگاهتان را بنویسید