پایان نامه با کلید واژه های حقیقت وجود، عقل مستفاد، معرفت حقیقی، معرفت نفس

ل هيولايي وقتي از قوه صرف خارج شود و توان درك معقولات اوليه را بيابد، به عقل بالملكه ميرسد.
عقل بالملكه زماني واقع ميشود كه عقل بتواند با استفاده از معقولات اوليه و بديهي، خود را به درك معقولات ثانويه كه اكتسابي هستند، از طريق حدس يا فكر برساند؛ مانند استعداد شخص بيسواد براي نويسندگي. تعقل در اينجا صورت ميگيرد.
در مرحله عقل بالفعل، معقولات دوم بالفعل در نفس انسان موجودند و نياز به كسب مجدد ندارند. به عبارتي عقل بالفعل، استعداد حاضر كردن معقولات دوم و همان كمال قوه است؛ مانند امكان نوشتن فرد هرگاه اراده كند.
در مرحله عقل مستفاد، نفس عملاً به مشاهده معقولات ميپردازد. در واقع در اينجا عقل فعليت
مييابد و عقل مطلق ميشود؛ اما آن حقيقتي كه موجبات سير عقل را از ابتدا تا مرتبه چهارم فراهم ميآورد، عقل فعال است كه خارج از نفس انسان جاي دارد و رابطه آن با نفس انسان مانند رابطه نور با نيروي بينايي است.56
ابنسينا علاوه بر مراتب چهارگانه عقل، «عقل قدسي» را نيز مطرح ميكند. صاحب چنين عقلي به دليل صفاي باطن و شدت اتصال به عقل فعال از حدس بسيار قوي برخوردار است و درك معقولات به او افاضه ميشود.57
تا اينجا آنچه درباره نفس گفته شد، عمدتاً مبتني بر نگرش فلسفي بود. اما همانگونه كه در ابتداي بحث گفته شد، حوزههاي مختلفي به نفس توجه داشتهاند كه يكي از آنها عرفان است. واقع آن است كه كلام عرفا به دليل وجدان و شهود حقايق از حلاوتي ديگر برخوردار است؛ شاید به این خاطر باشد که یافتههای سایر حوزهها به طریق علم حصولی است و به عبارتی محصول، علم النفس و شناخت قوای آن است، اما در عرفان، هدف، «معرفت» نفس است که از طریق شهود حاصل میشود. اهميت شناخت نفس در عرفان از چنان جايگاهي برخوردار است كه مطابق حديث مشهور منقول از امیر مؤمنان علی(ع)، «من عرف نفسه عرف ربّه»58، شرط اساسي شناخت خداوند را در گرو معرفت نفس ميدانند؛ اين بيان گهربار حاكي از اين امر نيز ميتواند باشد كه شناختن نفس به دشواري شناخت خداوند است؛ بنابراين با خلوت كردن و كاوش و سير در درون خویش میتوان با خدا آشنا شد و او را در قلب خويش يافت، چرا كه «قلبالمؤمن عرش الرحمن».59
با توجه به پيچيدگيها و ابعاد معنايي متفاوتي كه نفس دارد، در عرفان نيز رويكردهاي مختلفي به آن شده است. شايد بتوان گفتدر تبيين نظري، نفس به منزله حقيقت وجودي انسان و به منزله جان و روح اوست، اما به لحاظ سلوكي و در بُعد عمل، نگاه به نفس محدود به جنبه امارگي و مظهر شرّ و تباهي است. روزبهان بقلي(م قرن ششم ق) معتقد است روح، عقل و نفس به عنوان اعضاي باطني «قلب» هستند كه دائم در قلب حضور دارند و نفس در جايگاه طبيعت شهواني و شيطاني و عقل و روح در جايگاه طبيعت روحاني و خلق رحماني هستند. با توجه به همين موقعيت، نفس، همانند روح و عقل در باطن قلب جاي ندارد. نکته دیگر آنکه هر يك از آنها نيز داراي لشكريان و ملازمان آشكار و نهان هستند.60
وي در بخشي ديگر ضمن توضيح سه جنبه وجودي انسان (عقل و روح و نفس) و تعاملات آنها با يكديگر، نفس را مدخل ورودي وسوسههاي شيطاني به قلب ذكر ميكند؛ به اين معنا كه چون قلب محل تجليات انوار خداوندي است، لذا شيطان را بدان راه نيست و از این رو نفس كه به دليل
ويژگيهايش، با شيطان اهليتي دارد، محل ورود خطابات شيطاني به قلب واقع ميشود.61
صاحب مجمع البحرين نفس را به دو معنا ذكر كرده است:
1- نفس در معناي اول، جامع صفات مذموم و مانع احكام عقلي است. وي مقصود اكثر متصوفه را به استناد اين حديث از پيامبر كه «اعدي عدوك نفسك التي بين جنبيك»، همين معني
ميداند.
2- در معناي دوم، مراد از نفس، همان حقيقت آدمي و جوهري است كه محل معقولات و از عالم ملكوت است و به اعتبار عوارض مختلف، اسامي آن متنوع ميگردد. به اين معنا كه اگر متوجه صواب شود و سكينه الهي بر او نازل شده و مخزن معارف حق گردد آن را «نفس مطمئنه» گويند. اگر در جنگ دائمي بين عقل و هوي و هوس قرار گرفته و پيوسته درگير غالب و مغلوب شدن يكی از اين دو جناح باشد آن را «نفس لوّامه» خوانند. چنانچه از فضايل انساني كاملاً دور شده و در جايگاه طبيعت و شيطنت مستقر شود«نفس امّاره» ناميده ميشود.62
در جای ديگر «قلب» و «روح» از جمله قواي نفس ذكر شدهاند كه البته عارف از ميان اين قواي نفساني به «قلب» توجه بيشتري دارد.63 محیيالدين ابنعربي(م قرن هفتم ق) «قلب» را وراي طور عقل ميداند و معتقد است همچنان كه تجليات الهي در صور گوناگون دم به دم در حال وقوع است، قلب نيز دائماً در حال دگرگوني و تحول است و به دليل اين ويژگي، محل بروز تجليات الهي براي انسان نيز قلب است؛ لذا معرفت حق از سوي خداوند بر قلب آدمي وارد شده و از آنجا به عقل راه مي‏يابد.64
نجمالدين رازي، معروف به دايه (م654 ق) نقش دل يا قلب را در انسان همانند جايگاه عرش در جهان ميداند65 و ميگويد: «دل يك روي به عالم ملكوت و روي ديگر به عالم اجسام دارد و واسطه و مقسم فيض خداوند براي جسم آدمي است.»66 همچنين ضمن تشبيه ديگر، دل و بدن را با آسمان و زمين شبيه ميگيرد و اعتقاد دارد همچنان كه آسمان هفت طبقه و زمين هفت اقليم دارد، دل نيز به مثابه آسمان هفت طور و قالب آدمي نيز مانند زمين هفت عضو دارد كه «و قد خلقكم اطواراً»67 و هر يك ويژگي خاص خود را دارد. اين اطوار هفتگانه عبارت است از:
1-«صدر»و آن معدن گوهر اسلام است كه: «افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علي نور من ربّه»68و محل وساوس شيطان و تسويل نفس است كه: «يوس
وس في صدور الناس».69
2- «قلب» و آن معدن ايمان است كه: «كتب في قلوبهم الايمان»70 و محل نور عقل است كه: «فتكون لهم قلوب يعقلون بها».71
3- «شغاف»و آن معدن محبت و عشق و شفقت بر خلق است كه: «قد شغفها حبّا».72
4- «فؤاد»كه معدن مشاهده و محل رويت است كه: «ما كذب الفؤاد ماراي».73
5- «حبّه القلب» كه معدن محبت حضرت الوهيت است و خاصان راست.
6- «سويدا» كه معدن مكاشفات غيبي و علوم لدنّي و منبع حكمت و گنجينه خانه اسرار الهي و محل علم اسماء است: «و علّم ادم الاسماء كلّها»74و در وي انواع علم كشف شود.
7- «مهجه القلب» و آن معدن ظهور انواع تجليهاي صفات الوهيت است و سرّ «و لقد كرّمنا بني آدم».75«اين است كه اين نوع كرامت با هيچ نوع از انواع موجودات نكردهاند»76.
با توجه به جايگاه بنيادين قلب به عنوان هسته اصلي وجود آدمي كه محل نزول خداوند است، طهارت آن و طرد هرگونه خواست و خاطري غير حق از آن، ضرورت مييابد تا شايسته حضور حق گردد: «خــانه خــالي كــن دلا تا منــزل جـانـان شــود»
علیرغم تنوع معنایی نفس از آنچه تاکنون در باره مفهوم نفس و قوای آن – اعم از نگاه فلسفه و عرفان – گفته شد، اینگونه دریافت میشود که به لحاظ وسعت فراگیری، نفس در دو سطح مطرح است:
1-سطح خُرد به معنای محل بروز صفات ناپسند و مظهر شرّ و بدی که وسوسههای شیطانی از طریق آن بر انسان وارد میشود. این برداشت، نفس را جایگاه وقوع خواطر، وساوس و اندیشهها ‏‏می‏داند هر چند این خواطر محدود به نوع مذموم و شیطانی است واز مقدمات سلوک انسانِ کمالطلب مجاهده با آنهاست.
2-سطح کلان به معنای جوهر و حقیقت وجودی انسان که دارای قوای ظاهری و باطنی متعدد بوده و به این معنا گاه معادل قلب و روح هم قرار میگیرد. در این رویکرد نفس مصدر همه حرکات، اندیشهها، خواطر و احساسات انسان و به منزله فرمانروای وجود اوست؛ اما با وجود آنکه نفس، نفخه الهی بوده و جنبه روحانی دارد، چون در قالب جسم و بدن اسیر گشته است، به اقتضای تنگناهای عالم ماده با محدودیتهایی مواجه است و برای پیوستن به نفس کلی و حق تعالی و تحصیل تامّ معرفت الله با موانع درگیر میشود؛ زیرا کسب معرفت حقیقی از حیطه حواس ظاهری خارج است و لازمهاش اشراق، تفکر در خویش و استمداد از خداوند است. به میزانی که شخص خود را از حصار تن رها کرده و نفس و وجودش را از افکار، تعلقات و خواهشهای مادی پاک سازد، آماده درک حقایق از عالم ِعلوی و حرکت به سوی کوی دوست که جایگاه اصلی اوست، خواهد شد.
حافظ نیز در اشاره به این نکته می گوید:

حــجاب چهره جــــان میشــــود غبــار تنــم خوشا دمـی که از آن چهره پرده بر فکنم
چنین قفس نه سزای چون من خوش الحانی است روم بـه گلشن رضوان کـه مرغ آن چمنم
چـــگونه طــوف کنم در فـــضای عـالـم قدس چـــو در سراچـه ترکیب، تخته بند تنـم77

2-2-خواطر و اقسام آن
2-2-1-كيفيت خواطر
«خواطر» آن بخش از واردات القاء شده بر قلب است كه به صورت كلام و خطاب ظاهر ميشود. قسم ديگر واردات به شكل حالات نفساني چون قبض و بسط يا شادي و غم است؛78 بنابراين «واردات» اعم از «خواطر» است. خواطر و به طور كلي واردات ميتوانند منشأ فعلي واقع شوند يا صرفاً بر دل گذر كرده و محو شوند.
گرچه وقوع خواطر در اختيار انسان نيست، اما آدمي ميتواند آن را به مدد خداوند و مجاهدت در كنترل خود گيرد. اين خطابات قلبي خاستگاههاي متفاوتي دارند كه ضمن توضيح اقسام خواطر بيان خواهد شد.
نكته ديگر آن است كه هرچند خطور خواطر در قلب ثباتي ندارد و دائماً از پي هم آمده و زوال
ميپذيرند،79 اما منشأ هر عملي «خاطر» است؛ زيرا هيچ فعلي قبل از آنكه تصويري از آن در دل و ذهن شكل بگيرد، واقع نميشود. امام محمد غزالي در اين باره ميگويد: «خاصترين اثرها كه در دل حاصل ميشود، خاطرهاست. و خاطرها محرك ارادتهاست، چه نيت و عزم و ارادتِ چيزي هر آينه پس از آن باشد كه آن چيز در دل بگردد لامحاله. پس مبدأ كارها خاطرهاست، و خاطر رغبت را بجنباند و رغبت عزم را، و عزم نيت را و نيت اندامها را.»80
مولوي در مثنوي ضمن بيان خيال و كاركرد آن در انسان، در جاهايي عنصر خيال را همان انديشهها و افكاري ميداند كه دائماً جان انسان را درگير ميكند و موجب خستگي و ملالش ميشود.

جمـله خـلقان سـخره انديشهاند زان سبـب خـسته دل و غـم پيشهانـد81
جان همه روز از لـگدكوب خيال وز زيــان و ســود وز خـــوف زوال
ني صفا ميماندش ني لطف و فرّ نــي بـه سـوي آسـمان راه ســــفر82

اساساً نحوه آفرينش آدمي با آن لايههاي باطني تو در تويش به گونهاي است كه گريزي از خواطر و خطابات دروني ندارد و تمامي كنشهاي او اعم از نيك و بد، در سايه اين خطابات انجام ميشود؛ زيرا همانطور كه گفته شد، عامل برانگيزاننده اوليه افعال جوارحي و جوانحي، همين انديشههاي ذهني اوست. در همين جا خوب است ذكر شود كه طبق قول قرآن، اولين خطاب دروني انسان از سوي خداوند است، آنجا كه بعد از ذكر آفرينش نفس ميفرمايد: «فالهمها فجورها و تقويها».83
ابنعربي «خواطر» را به منزله سفيران الهي ميداند كه بدون اقامت و صرفاً در حد گذر از قلب بر آن وارد ميشوند تا رسالت خود را انجام دهند. وي احكام خمسه، شريعت (واجب، مستحب، حرام، مكروه و مباح) را به مثابه راههاي پنجگانهاي تلقي ميكند كه پس از پديدار شدن شريعت، خواطر از اين راهها بر قلب گذر ميكنند.84
با توجه به تنيده شدن خواطر و واردات قلبي با وجود انسان به
نظر ميرسد كه خلاصي از آنها و به ويژه نوع شرّ آن غيرممكن و يا بسيار سخت باشد؛ زيرا غايت سفر سالك برآمدن از خويش و هرگونه تعلقات و فناي در خدا و نهايتاً باقي شدن به اوست؛ لذا بر رهرو لازم است كه ابتدا با اقسام اين خواطر آشنا شود و نظر به كاركرد پيچيده القائات شيطاني، روش تشخيص هر يك از آنها را بشناسد تا در مواجهه با آنها دچار سردرگمي نشود.
عزيزالدين نسفي در ذكر شرايط چلّهنشيني و سلوك، شناخت اقسام خواطر را شرط هشتم 85و ابراهيم ابرقوهي (م قرن هشتم ق) شرط و ادب نهم ميداند.86 در همين زمينه عزالدين محمود كاشاني، معرفت خواطر را از جمله علوم پيچيده ميداند كه شناخت فوايد آن ناشي از درك عميق و عدم توجه به آن از روي جهل به محاسن آن است.87
مولوي نيز شرط توفيق در سلوك را شناخت خواطر ميداند و ميگويد:

نـو گــياهي هـر دم از سـوداي تـــو مـيدمـد در مسـجــد اقــــصـاي تــو
تــــو ســليــمان وار

دیدگاهتان را بنویسید