پایان نامه با کلید واژه های علامه طباطبایی، معرفت خداوند، معرفت نفس، معرفت خدا

جلوهها جستجو كنيد. وقتي كودك را بشناسيد و مادرش را بيابيد، از غم و اندوه رها ميشويد».315
با مطالعه و تأمل در اين طريقت، ملاحظه ميشود كه سرشار از پارادوكسهايي است كه به راحتي گشودني نيست و رهبران و فرزانگان آن نيز شاگردان خود را از طريق آموزههاي عملي راه ميبردند تا اين حقايق را در وجود خود بيابند، به عبارتي با حقيقت مواجه شوند و اساساً بر آموزش بدون كلام تأكيد داشتند، حتي فراتر از آن «بدون آموزش دادن، آموزش ميدادند تا براي مردم چيزي براي ياد گرفتن وجود نداشته باشد.»316
شايد بتوان ردپاي اين تأكيد بر عدم آموزش كلامي و ظاهري را كه در آیین تائو مطرح است در عرفان اسلامي نيز به نوعي يافت. در عرفان اسلامي، درباره مصاحبت با شيخ و برخورداري از ثمرات اين همنشيني و دريافت از جان استاد بدون كلام، زياد سخن گفته شده است. مولوي ميگويد:

فـقـر خـواهـي آن به صحبت قائم است نــه زبـانـت كـار ميآيـد نـه دســت
دانشِ آن را ستــانــد جـــان ز جـــان نـــه ز راه دفـتـر و نــه از زبـــــان317
اي خـدا جـان را تــو بنـما آن مــقــام كـانـدرو بيحـرف ميرويــــد كلام318

خلاصه
نفي خواطر كه از مهمترين عناصر سلوكي است، در عين حال از دشوارترين آنهاست و به دليل پيچيدگيهايش به راحتي نميتوان بر آن فايق آمد. لذا بزرگان و پيران طريقت براي تسهيل در دست‎يابي به آن، روشها و دستوراتي را براي سالكين وضع كردهاند. همچنين در اين خصوص برخي معصومين در قالب ذكر و يا رفتارهاي عملي براي اين مهم مواردي را بيان كردهاند.
مهمترين روشي كه تقريباً همه مشايخ و فرق تصوف بر آن تأكيد داشتهاند «ذكر» است تا با تمركز بر ذكر خداوند، ديگر اذكار و خواطر غيرالهي از درون پاك شود. براي اين كار ذكرهاي مختلفي توصيه شده كه از ميان آنها مهمترين و كليديترين ذكر «لا اله الا الله» است كه تركيب و مفهوم آن نفي غير و اثبات خدا را به همراه دارد. البته براي ذكر درجاتي قايل شده و جهت اداي ذكر شرايطي را بيان كردهاند.
از ديگر روشها دل سپردن به شيخ و توجه به صورت شيخ در حين نفي خواطر است كه با توجه به تأثير ارادت به استاد و اطاعت از شيخ در باطن سالك و ارتقاء معنوي او، اين توصيه قابل توجه خواهد بود. مورد بعدي توجه به نفس و كسب معرفت نفس است تا سالك با شناخت نفس خويش به تدريج به نفي خواطر نايل آيد. اين رويه را عرفاي معاصر چون ملاحسينقلي همداني، آيتالله قاضي و نيز شاگردشان علامه طباطبایی توصيه كردهاند. خلوت و عزلت، مراقبه، محبت و نيز برخي موارد ديگر كه چه بسا در ذيل عناوين ذكر شده، قابل درج باشد، از روشهاي ديگري است كه براي نفي خواطر تجويز شده است.
از آنجا كه نفي خواطر و تصفيه دل و ذهن از افكار و اوهام و تعلقات، اختصاص به سنت‏های عرفانی خاصي ندارد، و شرط تحقق رسيدن به اشراق، رهايي و فرزانگي در هر مكتب عرفاني، صفاي درون است، لذا اين عنصر در اديان شرقی نيز مورد توجه جدي است و در آيينهاي شرقي عمده تمركز بر مراقبه و خاطرزدايي است كه در پایان این فصل بسيار مختصر بدانها اشاره شده است.

فصل چهارم

نتايج نفي خواطر
مقدمه
عناصر سلوك عرفاني مجموعهاي هستند كه با يكديگر در تعامل تنگاتنگ بوده و تأثير و تأثر متقابل با هم دارند. نفي خواطر نيز فرآيندي است كه از این قاعده مستثني نيست و چه بسا با توجه به
ويژگيهايش اين امر در آن شدت بيشتري داشته باشد. در فصل گذشته كه روشهاي نفي خواطر آمد، برخي از عناصر به عنوان روشهاي نفي خواطر بيان شدند (ذكر، خلوت، فكر و مراقبه) كه به يك معنا از شرايط و راه تحقق نفي خواطر و به عبارتي عامل وقوع آن تلقي شدند، اما از نگاه ديگر پاك نمودن خاطرات ذهني نيز، شرط حصول آن عناصر در كاربردشان است.از سوي ديگر وقوع نفي خواطر و تطهير ذهن و دل از افكار و انديشهها و خيالات منجر به رسيدن به كيفياتي در سالك مي‏شود كه هر يك از آنها چون كشف، توحيد، فنا و… از عناصر سلوك عرفاني محسوب ميشوند؛ يعني اين كيفيات، ثمره و نتيجه نفي خواطر به شمار ميآيند. با اين توضيح ميتوان نحوه ارتباط عناصر سلوكي را با فرآيند نفي خواطر سهگونه دانست:
1- ارتباط يك طرفه و صرفاً به عنوان مقدمه حصول نفي خواطر مانند دل سپردن به شيخ، سهر، كم خوري و…
2- ارتباط دو سويه يا تأثير و تأثر متقابل
3- ارتباط يك سويه به مثابه نتايج نفي خواطر
در اين فصل به نوع سوم از این دستهبندي و عناصر سلوكي ميپردازيم كه به منزله محصول و نتيجه نفي خواطرند. چنانكه در فصول پيشين اشاره شد، در سلوك عرفاني نفي خواطر صرفاً به دفع خطابات و انديشههاي نفساني و شيطاني محدود نميشود، بلكه رفع اين نوع خواطر از ضروريات اوليه تعاليم سلوكي است و هر نوع واردي به دل و ذهن سالك مبتدي نيز بايد زدوده شود؛ چون قدرت تشخيص انواع خواطر را ندارد و در سطوح بالاتر و مراتب نهايي سلوك هم رهرو حقيقت براي آنكه به تصفيه و تطهير كامل باطن دست يابد و خودآگاهي محض و فناء في‎الله را تجربه كند، بايد مهار نفس و نفي خواطر را به نحو اتمّ محقق سازد.بديهي است كه اين سطح از خود در آمدن و سير انفسي به دليل محدوديت قالب جسماني، نميتواند براي مدت طولاني دوام يابد و با توجه به ظرفيت و توان سالك متفاوت خواهد بود.

4-1-معرفت

جان شرع و جان تقوي عارف اسـت معــرفت مـحصول زهد سالف اسـت
زهــد انـدر كـاشتن، كـوشيدن است
معرفت، آن كشت را روييـدن اسـت319
دلـي كـز مـعرفت نــور و صفا ديـد ز هر چيزي كه ديد اول خدا ديــــد320

از جمله نتايج نفي خواطر، معرفت حق است؛ گرچه خداوند فرموده است كه: «ما قدرو الله حققدره».321
پيامبر اكرم(ص) نيز درباره دشواري يا محال بودن شناخت حقيقي خداوند فرمودهاند: «لو عرفتم الله حق معرفته لمشيتم علي البحور لزالت بدعائكم الجبال».322
اما به هر حال به گفته نجمالدين رازي غرض خداوند از وجود انسان و مرادش از امانتي كه آسمانها و زمين از پذيرفتن آن سر باز زدند و انسان آن را پذيرا شد «معرفت» است.323 حق تعالي در بيان هدف از خلقت جن و انس در سوره ذاريات آيه 56 ميفرمايد: «ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون»؛324 كه از« ليعبدون» به «ليعرفون» تعبير شده است.
در معناي معرفت، صاحب مصباح الهدايه آورده است كه: «معرفت» عبارت است از «باز شناختن معلوم مجمل در صور تفاصيل، … و معرفت ربوبيت … عبارت بود از باز شناختن ذات و صفات الهي در صور تفاصيل افعال و حوادث و نوازل، بعد از آنكه بر سبيل اجمال معلوم شده باشد كه موجود حقيقي و فاعل مطلق اوست سبحانه».325
نكته ديگر تفاوت علم و معرفت است و مواردي در وجوه تمايز آن دو ذكر شده است، از جمله آنكه مراد از معرفت ادراك بسايط و جزئيات است و علم به معناي ادراك كليات و مركبات. تفاوت ديگري كه قايل شدهاند آن است كه، هر آن چيز كه قابل تعبير بوده و معناي مطابقي داشته باشد، علم است ولي از معرفت نميتوان جز به صورت تشبيه تعبير كرد و راه حصول آن از طريق «كشف» است.326 كمال الدين خوارزمي (م 840 ق) با اشاره به قول محقق قيصري در باره ويژگي مسبوق به نسيان بودنِ معرفت كه منزله بازداني مجددِ بعد از فراموشي است،327 معرفت را به، به ياد آوردن چهره دوستي كه در اثر جدا ماندن زمان دراز از ياد رفته باشد، مانند مي‎كند و از بيان قيصري اينگونه نتيجه مي‎گيرد كه اگر معرفت نوعي يادآوري باشد، پس مراد خداوند سبحان از اين سخن كه ميفرمايد «تو را براي معرفت خويش آفريدم» اين است كه تو قبل از تعلق به بدن مادي مرا ميشناختي، ولي اين تعلق به جسم خاكي موجب فراموشيات شده است و بايد با مجاهده و تلاش آن معرفت فراموش شده را بازيابي و اين بار قدر بداني.328
معرفت از جمله عناصر و در واقع مقامات سلوكي است كه جز به توفيق و عنايت حضرت حق كس نتواند به حقيقت آن رسد و از این روست كه امير مؤمنان امام علي(ع) ميفرمايد: «عرفت الله بالله و عرفت مادون الله بنور الله؛ خداوند را بدو شناختم و جز خداوند را به نور او شناختم».ذوالنون (م 246 ق) ميگويد: «خداي را به خدا شناختم و اگر مددِ وي نبودي، هرگز وي را نشناختمي».329 نيز330البته بايد اذعان داشت در نگاه واقعبينانه حصول هر نتيجه و رسيدن به هر مقامي در طريقت جز به توفيق و لطف الهي ميسر نخواهد بود و فراتر از آن، قدم گذاشتن در طريق حقيقت و طلب داشتن، بيعنايت خداوند محقق نخواهد شد.در همين زمينه مولوي ميگويد:

اي دهـنـدۀ عـقـلهـا! فـــريـادرس تـا نـخواهي تـو، نـخواهد هيچكس
هم طلب از توست و، هم آن نيكويي مـا كـهايم؟ اول تويي، آخر تويــي331

معرفت را عماد دين و اول چيزي دانستهاند كه بر بنده و بهويژه بر متصوفه واجب است332 و براي آن مراتبي قايل شدند. از جمله عزالدين محمود كاشاني در عين حاليكه معرفت را امري وجداني ميداند و بيان را در وصفش ناتوان مييابد،333 معرفت خداوند را در 4 رتبه دستهبندي ميكند:
«1- آنكه هر اثري كه يابد، از فاعل مطلق داند.
2-آنكه هر اثري كه از فاعل مطلق يابد، به تعيين داند كه نتيجه كدام صفت است از صفات او.
3- آنكه مراد حق را در تجلي هر صفتي بشناسد.
4- آنكه صفت علم الهي را در صورت معرفت خود باز شناسد و خود را از دايره علم و معرفت، بل وجود اخراج كند».334
خواجه عبدالله انصاري نيز در طبقات الصوفيه معرفت را در قالبهاي متفاوتي شرح ميدهد و در يكي از تقسيمبنديها اينگونه انواع آنها را عنوان ميكند:
1- معرفت استدلالي، كه از آن مزدوران است.
2- معرفت احتجاجي، كه معرفت عقلي است.
3- معرفت واسطه، كه معرفت مضطران است.
4- معرفت رجاآميز، كه معرفت گدايان است.
5- معرفت بيمآميز، براي متنافران است.
6- معرفت غرق در توحيد، كه معرفت حقيقي اين است.335
وي معرفت را داراي سه درجه ميداند:
1- معرفت عامه، كه عبارت است از شناخت صفات از طريق بصيرت و تعلق.
2- معرفت رسمي، كه شناخت خداوند از طريق ظهور اسماء او در جهان است و موجب وجوب بهشت و جهنم ميشود و احكام شرع بر اين نوع معرفت وضع ميشود.
3- معرفت خاصه، كه معرفت ذات خداوند است و عبارت است از نفي تفاوت ميان ذات و صفات از طريق دست برداشتن از صفات و شواهد، واسطه و وسيله و فرو گذاشتن عبادات و معاملات. چنين معرفتي نتايجي چون توكل، محبت، تفويض، سير آمدن از خلق و تعلقات را به دنبال خواهد داشت.336
در وصف حقيقت معرفت و ويژگيهاي عارف، اهل عرفان تعبيرات لطيفي بيان كردند؛ از جمله محمد لاهيجي معرفت را حالي ميداند كه به عارف در اثر مشاهده ذات و صفات و اسماي الهي دست ميدهد.337معرفت را چراغ دلها نامند و دلي كه به چراغ معرفت روشن شود، به گفته بايزيد «چون چراغي بود در قنديلي از آبگينه پاك، كه شعاع او جمله ملكوت را روشن دارد.338
شبلي(م قرن سوم ق) غايت و حقيقت معرفت را عجز از معرفت مي‏داند. توضيح آنكه كسي كه به كنه معرفت حق رسيده باشد، ديگر فاني در حق گشته و كلام قادر به بيان آن نخواهد بود كه «من عرف الله كلّ لسانه».
339
معرفت در كنار محبت به منزله دو بال پرواز سالك در سفر سلوك الي‏الله است كه معيّت آن دو از لوازم سفر است. سالك در صورتي ميتواند در آسمان حقيقت طيران كند كه جسم و روحش بسته به جايي نبوده و رها باشد. به عبارتي معرفت در صورتي ميتواند وسيله پرواز گردد كه قبل از آن فرد، درون خود را از هرگونه انديشه و خاطر و تعلقي خالي كرده و سبكبال شده باشد؛ براي حضور و بيتوته حق در دل، بايد غير حق رخت بربندد و بالاتر از آن، دلي نماند و از این روست كه بايزيد در پاسخ به سؤال از معرفت، به اين آيه قرآن اشاره ميكند كه: «انّ الملوك اذا دخلوا قريهً افسدوها و جعلوا اعزّه اهلها اذلّه».340 (نمل، 34) «پادشاهان چون به شهري درآيند، آن را تباه و عزيزانش را خوار ميگردانند». يعني آنگاه كه سلطان حق بر ملك دل قدم گذارد، آن را ويران كند و هر چه در آنست را به نيستي ميكشاند.
منصور حلاج ميگويد: «چون بنده به مقام معرفت رسد، به خاطر او

دیدگاهتان را بنویسید