مقاله درمورد جنس مخالف، عاشق و معشوق، زیبایی مطلق، نمایشنامه

پایان نامه ها

بنیادین زندگی یعنی عشق پرده بر
میدارد و به خاطر بینش هنری آن در تدوین، مورد ستایش قرار گرفته است.
از زمانی که دانش بشری رواج بیشتری یافت، این رساله به منزلهی سرچشمهی روشنی و الهام قرار گرفت. هنر افلاطون، در مهمانی به مرتبهی اعلای خود رسیده است و هیچ گفتار بشری نمیتواند از طریق تحلیل علمی یا تفسیر دقیق، حق این شاهکار را ادا کند. با این حال سعی بر این است تا نکات اصلی محتوای این اثر را پیرامون عشق تشریح کنیم.
عنوانی که افلاطون بر این اثر نهاده، خود اشارهای است به اینکه برخلاف بیشتر مکالماتش، شخصیتی خاص در مرکز این اثر قرار ندارد. مهمانی، نه نمایشنامهی دیالکتیکی مانند پروتاگوراس و گرگیاس است و نه قابل قیاس با آثار علمی افلاطون از نوع تهتتوس و پارمیندس که محتوایشان پژوهشی منظم دربارهی مسألهای معین است. این نوشته، اصلاً مکالمه به معنای عادی نیست، بلکه مسابقهی سخنوری میان عدهای از نامداران شهر است. افلاطون با انتخاب صحنهی مکالمه، بحث عشق را در چارچوبی بسیار مناسب قرار داده است. مهمانی افلاطون مبتنی بر اتحاد عشق و تربیت است. این اندیشه، پدیداری تازه نبود، بلکه در سنت یونانی ریشه داشت (یگر، 1384، ج2: 816).
آن زمان تربیت در مدارس فلسفی با آداب سمپوزیوم (تعبیر لاتین مهمانی است به معنای بزم
باده نوشی که از روزگاران باستان برای یونانیان، کانون فضیلت اصیلمردی و محیط ستایش این فضیلت با شعر و سرود بوده است) ارتباط بسیار نزدیک داشت، زیرا سمپوزیوم از نوع مجالسی شده بود که استادان و شاگردان در آن دوشادوش مینشستند و پیرامون موضوعی بحث و فحص میکردند (افلاطون، 1380، ج2: 175).
اما مبدع شکل فلسفی تازهی سمپوزیوم، افلاطون بود. تجسم ادبی و تفسیر فلسفی رسوم قدیم، با شکل گرفتن زندگی فکری و روحی در مدرسهی او کنار هم پیش رفت. او معتقد بود اگر نیرویی پایانناپذیر قوای عقلانی آدمی را خفه کند، ممکن نیست روح به چنان مرتبهی شوق برسد که بتواند از تماشای ایدهی زیبایی بهره گیرد. دلیری افلاطون این بود که در عصری که روشنگری اخلاقی و عقلگرایی بر آن شده بود تا عشقورزی میان مردان با پسران، با وجود همه سوء استفادههای که از آن میشد را بکلی از میان بردارد، افلاطون این رسم را با پیراستن همهی ناپاکیهای آن زنده کرد و در این صورت تازه، اروس را به عنوان پرواز دو روح به هم پیوسته به عالم زیبایی حقیقی، ابدی ساخت (همان، 176-177).
افلاطون در یکی از دلکشترین مکالمههای دوره جوانیش، لیزیس میپرسد «دوستی چیست؟» و بدینصورت مسألهای را مطرح میکند که یکی از موضوعات بنیادی فلسفی اوست. روانشناسی سطحی زمان افلاطون، دوستی را، یا بر شباهت سیرت بر میگرداند یا کشش متقابل اضداد (همان، 215).
افلاطون در مکالمهی لیزیس، نخستین تلاش خود را برای نگرش عمیقتر در این مسأله آغاز کرد و مفهوم تازهی «نخستین محبوب» را پدید آورد و آن را سرچشمه و مبدأ هرگونه دوستی میان آدمیان فرض کرد (افلاطون،1362: 219). بنابراین نظریه، علت دلبستگی ما به هر چیز، محبت ما به محبوب کلی و نهایی است و هرگونه ارتباط انسان با انسان دیگر، برای وصول بدین محبوب یا تحقق بخشیدن به آن است. به عبارت دیگر، افلاطون میکوشد مبدأیی را کشف کند که به معاشرت و همکاری و اجتماع میان آدمیان معنی و هدف بخشد. در مکالمهی لیزیس، مفهوم نخستین محبوب، اشارهای است بدین مبدأ، و راهنمایی است به سوی آن. افلاطون، این مفاهیم را در دو رسالهی دورهی پختگیش، مهمانی و فایدروس به شکوفایی کامل میرساند (یگر، 1384، ج2: 796).
در این رسالهها، عشق مقامی ارجمند دارد و همدوش حکمت است و به عبارتی دیگر، عشق و حکمت مکمل هم و دو روی مختلف تلاش آدمی برای کسب حقیقتند و بین این دو تضادی نیست:
«در میان آدمیان، حکیمان و عاشقان از تماشای حقیقت نصیب بیشتری یافتهاند… و نفسی که پی در پی، قالب حکیمان و عاشقان را برگزیند، پس از سه هزار سال بال و پر کامل مییابد و به سوی حقیقت پرواز میکند… نفس آدمی از حقیقت جز نشان تاریکی یاد ندارد ولی یاد حقیقت در ذهن حکیمان روشنتر است این است که نفس حکیم بال و پر میزند و به سوی عالم بالا میگراید و بیخبران را بیخود و دیوانه میخوانند. زیبایی این عالم، حکیم حکما را به یاد زیباییهایی که در آسمان دیده است میاندازد» (افلاطون، 1362: 94- 143).

3-1-2- اساطیر یونان و عشق در نظام فلسفی افلاطون
عشق نزد اساطیر یونان، از یک طرف، روح الهی تعریف میشود و از طرفی دیگر، تمایلات انسانی است. در واقع، پارادکس اصلیای که در خدای اسطورهای عشق وجود دارد این است که در عین دارا بودن قدرت آفرینش عشق و زیبایی، بینیاز از عشق نیست و به عبارتی هم هویت عاشق را دارد و هم هویت معشوق. در این میان هویت معشوق است که موهبت جاودانگی را به انسان میبخشد و به این ترتیب واسطهی میان انسان و الوهیت میشود. به عبارتی او واسطهای است بین خدا و آدمی و وظیفهی راهنما را میان آن دو انجام میدهد. در سمپوزیوم میخوانیم که خدا با انسان رابطه برقرار نمیکند مگر از طریق عشق و تمام گفتههایش را چه در خواب و چه در بیداری به انسان منتقل میکند از دید افلاطون عشق (اروس) خصیصهای انسانی است؛ تمایلی است برای کسب آن چیزی که انسان ندارد ((plato, 1970: p203a,199d
نتیجهی چنین تحلیلی از عشق برخلاف تصویر اسطورهای آن کاملاً فلسفی است. طبیعت عشق، طبیعت نیاز است و در بند تسلسل هستی و نیستی آن چیزی است که ندارد.
ژاک لاکان تعبیر خاصی از این تسلسل دارد. از نظر وی عشق افلاط
و
ن بر مبنای عدم استوار است(lacan, 1988:p 223) این بدان معنا نیست که عشق از عدم بوجود آمده است بلکه عشق افلاطونی در اصل فناپذیر و محتوم به سیر داشتن و نداشتن است اما با جهت دادن به آن، فیلسوف میتواند سیر صعودی را طی کند و به زیبایی مطلق برسد.
بنابراین، تعریف فوق این امکان را برای افلاطون فراهم میآورد که عشق را به عنوان ماهیتی انسانی و فناپذیر بر مبنای مثل طبقهبندی کند. اما با وارد نمودن عنصر جاودانگی است که افلاطون از فلسفه ماتریالیستی یونان جدا میشود. فیلسوف افلاطونی، کسی است که در بالا رفتن از پلههای صعود به مرحلهای میرسد که تصاحب جاودانگی زیبایی است. اینگونه است که با وارد نمودن عنصر «جاودانگی»، افلاطون از فلسفهی ماتریالیستی یونان جدا میشود. افلاطون معتقد است:
«نوع عشق بسته به این است که نفس در سیر و سفر آسمانیاش در قافلهی کدام یک از خدایان سیر کرده است. پیروان «آرس» (خدای جنگ و ستیز) عشقشان با خشم همراه است و پیروان «زئوس» میخواهند خردمندی و شکوه را با عشق بیامیزند و پیروان «هرا» عشق شاهی
میجویند و…» (افلاطون، 1362: 95).
از نظر وی دستمایهی عاشقی، زهد و فضیلت است و منظور غایی عشق، بهرهمندی جسمانی نیست بلکه پاک ساختن روح و بالابردن آن به مقام خدایی است (افلاطون، بیتا: 98). لازم به ذکر است که افلاطون، در ابتدا به عشق، بهگونههای دیگر مینگریست که بعدها سخن خود را اصلاح میکند و میگوید: «خطا کردم که گفتم معشوق باید ناعاشق را بپذیرد نه عاشق را، از آن روی که عاشق دیوانه است و ناعاشق هشیار. اگر دیوانگی همیشه بد بود شاید چنین بود، اما نوعی دیوانگی هست که هدیهی خدایان است و سرچشمهی همه نیکیهایی که خدایان برای آدمیان میفرستند. (افلاطون، 1362: 133).
در ادامه، افلاطون در توضیح انواع دیوانگی میگوید:
«… دیوانگی بر چهار نوع است. یکی دیوانگی پیامبران و کسانی که از خدا الهام میگیرند. دوم دیوانگی کاهنان و آنان که با دعا و طلسم به تزکیه نفس میپردازند. سوم دیوانگی شاعران و هنرمندان، دیوانگی در هر سه صورت فیض و برکتی است آسمانی که تنها نصیب برگزیدگان می شود و چنین بیخودی بر هشیاری و چنین دیوانگی بر عقل رجحان دارد و نوع چهارم، دیوانگی عاشقان است و برای شناخت آن باید اول از حقیقت نفس آگاه شد» (همان، 92 و نک: همان، 174).

افلاطون معتقد است، عشق، عشق به زیبایی است و تنها زیبایی، شایستهی عشق و ستایش ماست (همان، 95). در ادامه، به اعتقاد افلاطون، دو اصل در آدمیان پیوسته با هم در زد و خوردند؛ یکی عقل است و دومی هوای نفس. وقتی عقل بر هوای نفس غلبه یافت نتیجهاش اعتدال و میانهروی است اما وقتی هوای نفس چیره گردد بندگی و آز و افراط نتیجه میشود. اما میل به زیبایی و تملک آن، از قویترین امیال ما است که اگر به حد افراط رسد، «عشق» خوانده میشود (همان، 91).

3-1-3- تفاوت عشق افلاطونی با انواع عشق
اگرچه در فلسفه و مکتب افلاطونی عشق جایگاه رفیعی دارد اما این عشق، تفاوت اساسی با عشقهای معمولی دارد. عشقهای معمولی بین دو جنس مخالف است اما عشق افلاطونی عشق بین مذکر و مذکر است.
تفاوت دیگر عشق افلاطونی با عشقهای دیگر در این است که در این نوع عشق، شهوت جایگاهی ندارد و مذموم است. همچنین افلاطون، زیبایی ظاهری را بیاهمیت میشمارد و دل در گرو زیباییهای درون دارد و به همین دلیل میگوید عشق به زیبایی ظاهری که بیشتر بین مردان و زنان است، عشق پایداری نیست زیرا زیبایی ظاهری زوالپذیر است و عشق را مایهی نیکبختی و رهایی عاشق و معشوق از بند تن و جهان میپندارد. بنابراین افلاطون، عشق به پسران و مردان را، به زنان برتری میدهد زیرا از نظر وی، مردان خردمندتر از زنانند.
افلاطون اساساً عشقی را که بر اساس زیبایی ظاهری باشد، نمیپذیرد و عشق واقعی را، عشق به روح و درون آدمیان میداند. او عشق جسمانی (ظاهری) را مانند پلی میداند که باید از آن گذشت تا به گلزار زیباییهای روح رسید. در واقع او عاشق ظواهر را گمراه، و ظاهر و تن آدمی را زاید و بیهوده میداند.
کاپلستون معتقد است، آدمی نباید زیبایی محسوس (مثلاً زیبایی در جنس مخالف) را به جای زیبایی حقیقی بگیرد، که در آن صورت نیروی جاذبه عشق، او را به سمت و سوی
زیباییهای ظاهری متوجه میکند و ما با انسانی خاکی و شهوانی مواجه خواهیم شد. اما آدمی میتواند با مشاهدهی عالیترین زیبایی، یعنی زیبایی نفس که بالاتر از زیبایی تن است، به اقیانوس پهناور زیبایی و صورت محبوب برسد (کاپلستون، 1368: 231 و 179-210).
در ادامه، افلاطون معتقد است که تن، یکی از متعلقات روح است و از آنجایی که برقراری ارتباط میان دو نفر، در واقع ارتباط میان دو روح میباشد، پس اگر کسی به تن دلباخته باشد، عاشق طرف مقابل نیست، بلکه عاشق متعلقات اوست. در نتیجه عاشق راستین، کسی است که روح را دوست بدارد نه تن را و این عشق پایدار است. اما عاشق دروغین، عاشق تن است و هنگامی که زیبایی تن نقصان یافت، از معشوق دور میشود. این سخنان افلاطون را میتوان با این بیت مولوی مرتبط دانست، آنجا که مولوی، عشق به ظواهر را منع میکند و آن را ننگ و زشتی میداند: (مولوی، 1362، ج1: 451)
عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود، عاقبت ننگی بود
افلاطون، عاشق پسرانی است که درون و روحی زیبا دارند، او چون روح را متعلق به جهان ایدهها و آن را همیشه زنده و نامیرا میداند، پس این نوع عشق را عشقی پایدار میانگارد.
افلاطون در رسالهی مهمانی، عشق به تن زیبا را پست میشمارد و عشق
به روح و زیبایی درون را میستاید. به دلیل اینکه زیبایی ظاهر با بیماری از بین میرود ولی آنچه باقی میماند زیبایی درون و روح است. نکتهای که در این رساله جلب توجه میکند این است که افلاطون، عشق و عاشقی را که در نهایت به شناخت راستین منجر میشود، از عشق به تن زیبا آغاز
میکند به گونهای که در رسالهی مهمانی اشاره دارد که:
«کسی که بخواهد برای رسیدن به مقصد نهایی عشق، راه درست را در پیش گیرد باید در روزگار جوانی به تنهای زیبا دل ببندد. اگر در این راه، مرشدی قابل یارش شود، در مییابد که زیبایی یک تن با تنهای دیگر یکی است و همهی آن زیباییها از یک تبارند. پس به خود میگوید، اگر من شیفتهی زیبایی تنم، علتی نمیبینم که تنی را بر تنهای دیگر برتری نهم» (افلاطون، 1380، ج4: 34).

افلاطون اعتقاد دارد هنگامیکه انسان به این مرحله از شناخت رسید، باید رو به سوی دانشها و هنرها نماید تا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *