مقاله درمورد شیخ اشراق، تاریخ فلسفه، حکمت اشراق، واجب الوجود

پایان نامه ها

بود. برخلاف عرفان که استدلال و عقل را برای کشف واقعیت بکار نمیبرند.
بنابراین یکی از وجوه تمایز فلسفه از عرفان تمایز آنها بر اساس روش است که توجه به استدلال و برهان است. به عبارت دیگر، عرفان نه در مقام کشف (ثبوت) به عقل ارزش میدهد و نه در مقام داوری و اثبات. این در حالی است که یک اصل از حکمت اشراق که در مقام ثبوت تقدم و اولویت دارد، شهود است و اصلی دیگر که در مقام اثبات تقدم دارد، عقل است چون معیار نهایی برهان عقلی است: «فالمعیار هو البرهان» (سهروردی، 1372، ج1: 121).
سهروردی به دلیل توانایی در همین جنبه است که مقام حکمت خود را برتر از عرفان
میداند. بنابراین میتوان گفت که مشرب اشراقی نوعی فلسفه است که در آن عناصری از عرفان و فلسفه یافت میشود از اینرو، برخی آن را فلسفهی عرفانی اطلاق کردهاند (رضایی، 1386: 28).
حال این پرسش مطرح است که جایگاه عقل در حکمت اشراق و فلسفهی سهروردی کجاست و چه اهمیتی برای آن متصور است.

4-2-2- اهمیت عقل نزد شیخ اشراق
سهروردی در مقاطع گوناگون از کتب خویش، اهمیت استدلال و عقل را مطرح کرده است. در حکمةالاشراق، عالیترین و برترین مقام حکمت را از آن کسی میداند که هم در تألّه و ذوق و هم در استدلال در حد کمال باشد (نصر،1371: 12).
سهروردی در سلوک اشراقی خویش و تحقق فلسفهی اشراق دو گام برداشته است که یکی شهود است و دیگری استدلال و خود را بینیاز از هیچ کدام نمیدانسته است.
به نظر میرسد عقل برای شیخ از جهات متعددی اهمیت پیدا میکند که بدین ترتیب است: نخست آنکه شرط ورود به حکمهالاشراق است چون فلسفهی اشراق دارای جنبهی استدلالی است. دوم اینکه مهارت عقلانی و تیزی عقل، تفسیر شهودات عرفانی را آسان میکند. سوم اینکه برهانی ساختن شهودها، بواسطهی عقل حاصل میشود و چهارم آنکه مقام تعلیم همگانی در سایهی عقل امکانپذیر است (یزدانپناه، 1389، ج2: 103).
عقل نزد شیخ اشراق اولين مخلوق بارى تعالى و سر سلسلهی عالم ممكنات است. قول به وجود اين موجود و بحث از آن، در اكثر فلسفه‏هاى ماورايى از مهمترین مباحث است، زيرا هستى عالم را از طريق قول به وجود عقل تبيين و توجيه مى‏نمايند (غفاری، 1381: 257) و اختلاف فلاسفه، تنها در تسميه و تعداد آنهاست. در فلسفهی مشاء، اين نوع موجودات متعالی را همان «عقل» مى‏نامند و تعداد آنها را در ده عقل منحصر مى‏دانند. در جهانبينى اشراق، چون اساس عالم هستى نور است، به آنها «نور» يا عقول نورى مى‏گويند و آنها را به دو سلسله طولى و عرضى تقسيم مى‏كنند و معتقدند كه اين انوار (عقول) اگر چه از نظر عدد متناهى‏اند، تعداد آنها بسيار فراوان است و داراى مراتب متفاوتى هستند كه هر مرتبه نسبت به مافوق خود منفعل و مطيع و عاشق است و نسبت به سافل از خود قاهر. در اصطلاح اديان و عرفان آنها را ملائكه و فرشته مى‏نامند. در دين زردشت، آنها را به عنوان امشاسپندان، ايزدان و فروهرها مى‏شناسند (همان، 258).
در هر حال، آنچه در اينجا مورد نظر است، شناخت ديدگاه شیخ اشراق در مورد عقل و بررسی جایگاه آن در نظام فلسفی او و كيفيت اثبات وجود آن است.
اثبات وجود عقل یا عقول از دو طريق صورت مى‏گيرد: 1. از طريق بحث و استدلال (ادله عقلی) 2. از طريق رياضت و تهذيب نفس و شهود درونى (ادله شهودی). طريقهی اول كه راه بحث و استدلال است، طريق همهی فلاسفه، اعم از مشاء و اشراق است، ولى طريقهی دوم، طريق خاصّ مكتب اشراق است: به گفتهی شیخ اشراق اساساً دلیل گرایش به وجود عقول (مثل)، شهود آنهاست و اگر کسانی در پی ادلهی عقلی و نقلی برآمدهاند برای اینکه خواستهاند اشخاص فاقد روح مجرد و شهودات عرفانی را قانع کنند و برای ایشان حجت بیاورند. بیشترین اشارهی انبیای الهی و بزرگان حکمت به همین عوالم است. افلاطون و پیش از او سقراط و پیشینیان ایشان مانند هرمس و آغاثاذیمون و انباذقلس نیز همگی چنین نظری داشتهاند. سهروردی ابتدا مانند مشائیان شدیداً منکر وجود عقول (مثل) بود و متعصبانه بر رأی مشائیان پای میفشرد ولی به سبب توفیق و برهان الهی (لو لا البرهان ربّه) در اثر دوام خلوات و کثرت مجاهدات به مشاهدهی انوار مجرده و علم به اینکه آنچه در عالم اجسام از صور و اشکال و هیئات است همگی سایههایی از صور و مثل نوری مجرد ساکن در عالم عقل است، موفق گردید.

«… فالانوار القاهرة و كون مبدع الكلّ نورا و ذوات الاصنام من الانوار القاهرة شاهدها المجرّدون بانسلاخهم عن هياكلهم مرارا كثيرة، ثمّ طلبوا الحجّة عليها لغيرهم …، و ليس اعتقاد افلاطون و اصحاب المشاهدات بناء على هذه الاقناعيّات، بل على أمر آخر و قال افلاطون: «انّى رأيت عند التّجرّد افلاكا نورانيّة «و هذه الّتى ذكرها، بعينها، السّماوات‏ العلى، الّتى شاهدها بعض النّاس فى قيامتهم …» (سهروردی،1372، ج1: 162-155-156)

طريق اثبات عقول (انوار)، از راه بحث و استدلال متعدّد است. از مهمترین آنها، يكى از طریق اصل مشهور و كلى «الواحد لا يصدر منه الّا الواحد» است كه مستمسك حكماى مشاء و اشراق است و ديگرى، راه قاعدهی «امكان اشرف» است كه به ظاهر مختص مكتب اشراق است. اثبات وجود «عقل» از طريق اصل «الواحد لا يصدر منه الا الواحد» به اين ترتيب است كه مى‏گويند: موجودى كه از هر جهت واحد باشد و به عبارت ديگر، جز ذاتش هيچ جهتى ديگر نداشته باشد، نمى‏تواند جز واحد صادر كند، و چون خداوند هم واحد و هم احد است، پس در آغاز خلقت و ابداع هستى، تنها يك موجود از او صادر شده است و اين موجود نمى‏تواند ج
س
م باشد، زيرا جسم مركب از هيولى و صورت است و داراى جهات است و مستلزم تعدد جهات در ذات بارى است و نيز نمى‏تواند هيأت و صفات و صورت باشد، زيرا اينها عرض‏اند و عرض هم نيازمند محل است و نيز نمى‏تواند نفس باشد، زيرا نفس هم، اگر چه جوهر مجرد است، نيازمند جسمى است كه در آن تصرف كند، پس اگر اين موجود اول عرض يا نفس باشد بايد همراه آفرينش آنها، محلى يا جسمى هم آفريده مى‏شد و اين هم باز مستلزم تعدد جهات در ذات حق است كه محال است. لذا بايد اولین صادر از ذات حق چيزى باشد كه از هر جهت واحد و مجرد از ماده و تعلق مادى باشد و آن هم «عقل»، يا به اصطلاح اشراقيون «نور» است؛ شیخ اشراق در این باره میگوید:
«… بدان كه: حقيقت يكى باشد از جمله وجوه، جز يكى صادر نشود، و در واجب الوجود كثرت جهات محال است، پس آنچه از او در وجود آيد يكى باشد، و اين يكى جسم نباشد زيرا كه جسم مركب از هيولى و صورت است… و صفات و صورت را محلّى بايد… و نفس نباشد كه نفس را جسم بايد كه در او تصرّف كند… پس آنچه از او صادر شود جوهرى است مجرّد از مادّه از جمله وجوه، و هر چه چنين باشد ما او را «عقل» گوييم …» (سهروردی، 1372ق، ج1: 40-41).

اما قاعدهی امكان اشرف، كه خاص حكماى اشراق است به طور خلاصه اين است‏ كه چون ممكناتى همچون اجسام و اعراض و نفوس ناطقه، كه مادى يا متعلق به ماديات هستند، موجودند و فرض وجود موجودى كه از هر جهت مجرد از ماده و تعلق مادى باشد ممكن است، پس بايد چنين موجود شريفى قبل از موجودات خسيس از ذات بارى صادر شده باشد و آن موجود هم عقل (نور) است. سهروردی این موضوع را چنین بیان میکند:

«… و بدان كه چون ممكن خسيس موجود شود، بايد كه ممكن شريف، پيش از آن موجود باشد و چون اجسام و اعراض و نفوس ناطقه موجودند و جوهرى مجرّد از مادّه از جمله وجوه مبرا از تغيير، شريف‏تر است از جوهرى كه مجرّد نيست و از مجرّدى از مادّه كه از علايق مادّه مجرّد نيست؛ و اينها موجودند، پس او بايد كه پيش از اينها موجود باشد پس اوّلین چيزى كه از واجب الوجود حاصل آيد اين جوهر باشد و اين، «عقل» است…» (همان، 45-46).

بعد از اثبات وجود «عقل» به عنوان اوّلين صادر، بحث ترتيب و تكثير وجود است كه با تعقّلات سه‏گانه‏ی اين عقل، ساير عقول صادر و همچنين افلاك و نفوس ايجاد مى‏شود. اين اوّلين صادر، اسامى مختلفى دارد از جمله: در فلسفه مشّاء «عقل اوّل»، و در فلسفه اشراق «نور اقرب»، و در عرفان «حضرت احديّت»، «نور محمدى»، «قلم» و در دين زردشت «بهمن» است.
از اين عقل اول، عقول و انوارى صادر مى‏شوند كه در بين آنها عقل دهم (عقل فعال) به اصطلاح حكمت مشاء، صاحب صنم نوع انسانى، يا روح القدس (جبرئيل) در مكتب اشراق، جايگاه خاصى دارد و تدبير و تصرف در عالم افلاك و عناصر و مخصوصا كدخدايى عالم مركبات بدو سپرده شده است: چنانکه شیخ در این خصوص قائل است که:
«… بدان كه نفوس يا به قوت‏اند اوّل كه حاصل شوند، و مكمّل ايشان و به درآورنده از قوّت به فعل آن است كه حكما آن را «عقل فعال» خوانند و شرع آن را «روح القدس» خواند… و آن واسطهی وجود عالم عنصر است و كدخداى عنصريات است به امر حق تعالى…» (به نقل از غفاری، 1381: 260).
با بررسی آثار شیخ اشراق، به سادگی نمیتوان عبارت صریحی در زمینهی جایگاه عقل یافت و همین امر موجب ابهام بیشتر میشود اما توجه به چند مسأله میتواند در این زمینه راهگشا باشد. مسألهی نخست فضای حاکم بر عصر شیخ اشراق و غلبهی فلسفهی مشأیی است.
دوم برداشت شیخ اشراق از تاریخ فلسفه و توجه او به فیلسوفانی همچون افلاطون و به خصوص ابنسینا است. سوم برخی عبارات شیخ اشراق است که در آن به مشتمل بودن حکمت اشراق بر حکمت بحثی و ذوقی اشاره دارد. در نهایت، توجه به روش شیخ اشراق و اتکای او بر استدلال عقلی است.
شیخ اشراق در عصری میزیست که تفکر مشایی بخصوص از سوی غزالی، مورد تهاجم شدید قرارگرفته بود. این امر شیخ را به واکنشی سلبی و ایجابی وا داشت. واکنش سلبی او در مقابل حکمت مشأیی آن بود که اعتقاد داشت: این نوع فلسفهورزی به تنهایی کفایت نمیکند. واکنش ایجابی این بود که باید آن را تکمیل و تصحیح کرد و از این رو گفته است:
«فمن اراده بحث وحده، فعلیه بطریقه المشائین، فانها حسنه للبحث وحده محکمه» (سهروردی، 1372، ج2: 13).
مهمترین حرکت ایجابی و تکمیلی شیخ اشراق، تغییر در روش فلسفه بود که بعد از او باقی ماند. یعنی توجه به شهود و تجارب درونی و به تعبیر او، توجه به نور و اشراق امری است
لازمهی فلسفهورزی: «بل الاشراقیون لاینتظم امرهم دون سوانح نوریه» (همان).
بنابراین انتقاد او به استادش ارسطو آن است که این روش مجالی برای شهود باقی
نمیگذارد که سرآمد آن، به نظر شیخ، افلاطون است (همان، 11).
از طرفی دیگر پیش از شیخ اشراق، گرایشهای عرفانی گسترش یافته بود که از آن جمله میتوان به تعالیم ذوالنون مصری، بایزید بسطامی، حسین بن منصور حلاج و سهل تستری اشاره کرد. اما اعدام حلاج زنگ خطری بود برای جریان عرفان. همانطور که انتقادات شدید غزالی فیلسوفان را نیز تهدید میکرد.
شیوهی شیخ اشراق ترکیب فلسفه و عرفان بود که در آن شیوه، نباید فقط به علوم رسمی اکتفا کرد «ما وقفوا عندالعلم الرسمی، بل جاوزوا الی العلم الحضوری الاتصالی الشهودی» (همان، ج1: 74). ازینرو، شهرزوری مهمترین شارح شیخ اشراق، او را فیلسوفی میداند که «جمع بین الحکمتین» نموده است (شهرزوری، 1372: 21-22).
برداشت شیخ اشراق از تاریخ فلسفه و حکمت نیز مؤ
ید همین نظر است. به نظر وی در تاریخ فلسفه، مرحلهای از تفکر با هرمس یا حضرت ادریس شروع میشود و تا یونان تداوم
مییابد. افرادی مثل فیثاغورث، سقراط و افلاطون همین روش را داشتهاند (سهروردی، 1372، ج2: 156). پس هرمس، به عنوان پدر فلسفه و فیلسوفان نام برده شده است (همان، ج1: 11).
به نظر شیخ، پس از هرمس این تفکر به دو شاخهی شرقی و غربی تقسیم شد و سرانجام به دست شیخ بار دیگر به هم میرسند و حاصل آن حکمت اشراق شد.

سهروردی

برداشت دیگری که شیخ از تاریخ فلسفه دارد این است که معتقد است: خودش در فلسفه همان مقامی را دارد که هرمس در گذشته داشته است. بدین معنا که هرمس از نظر او آغازگر تفکر اشراقی بوده و او تکمیل کنندهی آن است. از آنجا که پس از هرمس،

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *