مقاله درمورد شیخ اشراق، تاریخ فلسفه، خود و دیگری، یونان باستان

پایان نامه ها

و جز
رسالههای رمزی عرفانی سهروردی است. محتوای حکیمانه و عارفانهی این اثر با چنان گفتار شیوایی بیان شده که گزاف نیست اگر آن را زیباترین متن فلسفی به زبان فارسی بدانیم. به نظر میرسد دلیل اصلی آن، موضوعی است که در این اثر مورد بررسی قرار گرفته است. شیخ اشراق با نقل رباعی در ابتدای این رساله صراحتاً بیان میکند که اگر سخنی شنیدنی در این عالم یافت میشود، به برکت عشق است.
چندین سخن نغز که گفتی که شنودی؟ گرعشق نبودی و غم عشق نبودی
رخساره معشوق به عاشق نمودی؟ گر باد نبودی که سر زلف ربودی
با وجود آثار فراوانی به نظم و نثر که در باب مقولهی عشق هست اما هیچگاه حکیمی در تاریخ فلسفهی اسلامی به این وسعت مجال نیافته که در زبانفارسی-که قدرت عجیبی در بیان مفاهیم عاشقانه دارد- به این مقوله بپردازد و آنچه این اثر را از میان تمام آثار سهروردی و دیگر فیلسوفان پارسینویس متمایز میکند، جدای از نبوغ سهررودی، ناشی از موضوع «مکرر نامکرر» عشق است، همچنین نوشتن داستانی پیرامون عشق و عناصر مرتبط با آن (حسن و حزن) که تا آن زمان بیسابقه بوده است. گفتنی است که برخی خواستند این اثر را مبتنی بر رسالهی فیالعشق ابنسینا بدانند، اما علیرغم مباحث مشترک میان این دو رساله، با توجه به نحوهی پرداخت مطالب و به «زبان حالی» بودن اثر سهروردی (منظور از زبان حالی بودن، بیان مطالب از زبان حسن و عشق و حزن است) و رمزگونههای فراوان مونسالعشاق، چنین ادعایی مردود است (پورجوادی، 1385: 213-214).
برخی محققان در این باب معتقدند که سخن از زبان حال عشق، به معنای حقیقتی مابعدالطبیعی، چندان در میان عرفا متداول نبود اما شعرا و نویسندگان، معمولاً از زبان خود به وصف حسن و عشق و حزن میپرداختند اما از زمان سهروردی به بعد، این مفاهیم نزد شعرا رواج یافت و شاعران به طور مستقیم از زبان حال آنها سخن گفتند. سهروردی عشق را از زبان عشق اینگونه توصیف میکند:

«من از بیت المقدسم از محلهی روح آباد، از درب حسن. خانهای در همسایگی حزن دارم، پیشه من سیاحتست، صوفی مجردم، هر وقتی روی به طرفی آورم، هر روز به منزلی باشم و هر شب جایی مقام سازم. چون در عرب باشم عشقم خوانند و چون در عجم آیم، مهرم خوانند. در آسمان به محرک مشهورم و در زمین به مسکن معروفم. اگرچه دیرینهام، هنوز جوانم و اگرچه بیبرگم، از خاندان بزرگم» (سهروردی، 1372، ج3: 275).

پس عشق خود را از مکانی مقدس و عالم ارواح پاک میداند که پیوسته در سفر از تنی به تن دیگر و از روحی به روح دیگر است تا جایی را لایق مقام خود بیابد.
یکی از ویژگیهای قابل توجه این رساله، استفاده بسیار جالب از آیات قرآنی و تأویلات بسیار زیبای آنهاست5. این رساله با ذکر آیهی سوم از سورهی یوسف آغاز میشود و سهروردی با استفاده از این آیه اعلام میکند که میخواهد در باب نیکوترین قصهها سخن بگوید و سورهی یوسف را قرآن کریم «احسن القصص» خوانده است و مراد سهروردی از احسنالقصص، سخن گفتن از عشق است.
سهروردی در آغاز رسالهی فیحقیقهالعشق معتقد است که «اول چیزی که حق تعالی آفرید، گوهر تابناک عقل بود اول ما خلق الله العقل (همان، 268). با توجه به حدیث نبوی: «اول ما خلق الله نوری» گفتهاند که این عقل اول همان نور مصطفوی و حقیقت محمدی (ص) است، «صادر اول است چون هر چه ایجاد شده و ایجاد میشود از اوست، قلم اعلی است، چون هر چه پدید میآید با این قلم نوشته میشود. لوح محفوظ است، چون هر چه ایجاد میشود بر این لوح نوشته میشود. این عقل، حقیقت انسانی است، روح اعظم است و خلیفهی خداست. این مرتبه ی عقل است که اول ما خلق الله است» (پازوکی، 1382: 58).
بیان صدور عقل از حق در روایات اسلامی هرچند مسبوق به گذشته است اما نگرش سهروردی در این بخش متأثر از نظریهی فیض (صدور، برآمد، ریزش) نوافلاطونیان میباشد. این نظریهی فلسفی، در واقع تبیین منشأ و فرآیند پیدایش موجودات عالم هستی است. فیض نوعی ایجاد است که در طی آن منشأ ایجاد شی به حال خود ثابت و باقی مانده است و علیرغم صدور معلول از آن، با همهی کمالات خود باقیست و چیزی از ذاتش کاسته نمیشود و موجودات در سیری منظم از او صادر میشوند و با تداوم این روند، کمکم پدیدههایی نازلتر و ضعیفتر از نظر وجودی متحقق میشوند (کمپانی زارع، 1387: 85).
خداوند عقل را سه صفت بخشید، یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و دیگری شناخت آنچه نبود و سپس بوجود آمد. از آن صفت که به شناخت حق تعالی تعلق داشت، حسن پدید آمد و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت، عشق پدید آمد و از آن صفت که نبود پس به بود تعلق داشت حزن پدید آمد. هر سه از یک چشمهسار پدید آمدند و برادران یکدیگرند، زیرا از یک مبدأند (سهروردی، 1372، ج3: 269).
نکتهی قابل توجه در این رساله، انتساب حسن، عشق و حزن به عقل است. در این دیدگاه، عشق
و حسن، ناشی از صفات ذاتی نبوده بلکه ناشی از امور ابداعیاند. این در حالی است که اغلب فلاسفه و عرفا در تاریخ اندیشهی اسلامی در این بحث، به ذاتی بودن این صفات معتقدند اما سهروردی عشق و حسن را حقایق ابداعی میداند. نظریهی عشق ذاتی و عشق ابداعی منتسب به دو تن از فیلسوفان یونان باستان-هراکلیتوس و امپدکلس- است (دیلمی، 1962: 24-25).
این دو نظریه تنافی ذاتی با هم ندارند و غیر قابل جمع نمیباشند و تفاوتشان در صدور و بروز است و گرنه اصل عشق و حسن توسط حق تعالی به عقل افاضه میشود.
گفتنی است، سهروردی حسن و حزن را لازم و ملزوم عشق و صادر از عقل دا
ن
ست. فرض عشق فارغ از حسن، در حکمت و عرفان غیر ممکن است و این در هر مرتبه حکمی دارد. در مرتبهی ذات واجب، حسن وی منجر به عشق او به ذات خویش میشود و در مراتب تجلیات، حسن وی به عشق مظاهر میانجامد. در حقیقت عشق ماسویالله ناشی از حسن بیپایان او در مراتب هستی است. این امر، پیش از خلقت جهان و انسانها آغاز میشود و تا ابد ادامه دارد.
بدین ترتیب حسن شریفتر از عشق است و به همین علت است که حسن و جمال است، که عشق آفرین است. سپس میگوید: «عقل اول از جهت امکان ذاتی خود، حزن را آفرید. امکان جنبهی اخص و پست موجودات است و حزن هم، جنبهی یأس از وصول به معشوق است. حسن که برادر بزرگتر است در خود نگریست، خود را عظیم، خوب و زیبا دید که مفاد آیه «… فتبارک الله احسن الخالقین» (مؤمنون، 14) است و تبسمی کرد، چندین هزار ملک مقرب از آن تبسم پدید آمدند که منظور تجلّی ثانی و فیض مقدس است. عشق که برادر میان است با حسن الفتی داشت و نظر از او بر نمیتوانست گرفت، ملازم خدمتش میبود. چون تبسم حسن پدید آمد، شوری در وی افتاد، مضطرب شد، خواست که حرکتی کند، حزن که برادر کوچکتر است در وی آویخت و از این آویزش، زمین و آسمان پیدا شد» (سهروردی، 1372، ج3: 268-269).
بنابراین از دید سهروردی، هستی فرشتگان ثمرهی تبسم حسن است و به این ترتیب جهان فرشتگان از عشقی که با حزن و غم آمیخته و همراه شده است، فاصله دارد. جای شکی نیست که عشق با حزن همراه است و این دو برادر میانه و کوچکتر با حسن که برادر بزرگتر است، پیوستگی و وابستگی خواهند داشت. سهروردی آفرینش را نتیجهی آویزش حزن در عشق
میداند و حزن زمانی پنجه در دامن عشق میاندازد که عشق به سبب شوق، میخواهد شوری در عالم افکند. این حرکت میتواند عالم را ویران کند اما آویزش حزن، آفرینش را بدنبال دارد.
لازم به ذکر است که غم عشق که هدیهی محبوب است و با غمهای رخوتآور تفاوت جوهری دارد. مونس عشاق، شویندهی آنان از ناپاکیها، رسول یار، چاشنی عشق و بشارت دهندهی وصال و بهجت ناشی از آن است. به همین دلیل است که در این رساله نیز سهروردی از همراهی دائمی عشق و حزن سخن میگوید. اگر مونس همیشگی برای عشاق باشد، همان غم عشق است.
جالب اینجاست در این رساله علیرغم تعلق خاطر وافر عشق و حزن به حسن، وی از آنها روی
میگرداند. در واقع، تولد یوسف به جدایی آن میانجامد و حسن را با یوسف، عشق را با زلیخا و حزن را با یعقوب همدم میکند. البته باید توجه کرد که حُسن غیر از صورت حَسن است. آنچه در عالم مادی مورد مشاهده است حسن مقید به صورت اعم از روی و بوی و صدا… است. اما بینندهی حسن در صورت مقید جز مطلق حسن را نمیبیند. حسن همواره بیپایان است و احاطهی امر نامتناهی را ممکن نیست و عشق مرکب نیل به بینهایتی است از آنکه صفت حق است. حسن دستیافتنی یعنی توقف عشق آن (کمپانی زارع، 1388: 71).
پس آنچه که از رسالهی مونس العشاق بر میآید این است که عشق پس از قطع تعلقات و سرکوب تمایلات به انسان روی مینهد و سبب آمدنش حسن است و پیش درآمدش حزن. سهروردی برای بیان عقاید و حقایق عشق، زبان داستان و تمثیل را بر میگزیند تا به دور از تنگ نظریهای روزگار این حقیقت را بیان کند که حسن و عشق و حزن هر سه از یک سرچشمه هستند و هر یک براساس استعداد آدمیان در یوسفی و زلیخایی و یعقوبی منزل
میگزینند تا سرانجام در عالم خاکی در یک جا جمع شوند و در جایگاه پادشاهی، یکی شوند. آنگاه در برابر یوسف که مظهر حسن الهی است سجده کنند و ولایت حقهی او را بپذیرند. این سجده سزای بنده ای است که از حق است و به حق است و نیز خود حق است (سهروردی، 1372، ج3: 281-284).
شیخ اشراق در رسالهی فیالحقیقهالعشق این نگرش را پرورانده است تا راز هستی از عشق برملا نشود، راز معاشقههای انسانی آشکار نمیگردد. به همین دلیل رسالهی خود را با تبیین جریان عشق و جمال و حسن و حزن در هستی آغاز میکند و آنگاه از این نحوهی وجودشناسی دریچهای به جریان عشق در عالم انسانی میگشاید و ماجرای یوسف و زلیخا را از میان ماجراهای عشقی بر میگزیند که تأویلی از سورهی یوسف بود.
بنابراین، سهروردی ما را به شناخت حقیقت عقل که صادر اول و همان حقیقت انسانی است،
میبرد و بواسطهی عشق است که این حقیقت باز شناخته میشود.

4-1-3- فطری بودن عشق
شیخ اشراق در مونسالعشاق ریشهی عشق را چنین بیان میکند:

«عشق را از ریشهی عشقه گرفتهاند و عشقه گیاهی است که در بن درخت ریشه میکند و بر درخت پیچیده و بالا میرود تا تمام درخت را فراگیرد و آن را چنان در شکنجه میکشد که غذا و رطوبت را تماماً به تاراج میبرد تا آنگاه که درخت خشک شود» (سهروردی، 1372، ج3: 287).

آنگاه این وجه تسمیه را اساس تمثیلی قرار میدهد میان سالک و درختی که گیاه عشقه بر آن پیچیده و هرچه دارد از او میگیرد و خشکش میکند تا از او چیزی نماند و عشق نیز هستی او را میرباید. سپس به حبه القلب اشاره میکند در زمین ملکوت روید و شجره طیبه میشود و عکس و سایهی آن درخت منتصبالقامه (بدن) است. آن حبةالقلب دانهای است که باغبان ازل و ابد از انبارخانه «الارواح جنود مجنّده» در باغ ملکوت «قل الروح من امر ربی» نشانده است و به خودی خود آن را تربیت فرماید که «قلوب العباد بین اصبعین من اصابع الرحمن یقلّبها کیف یشاء» این درخت به مدد آب علم «من الماءکل شیء حیّ» با نسیم «انّ اللّه فی ایّام دهر کم نفحات» از یمین یمین اللّه، به حبه القلب میرسد و هزاران شاخ روحانی از او سر میزند. هرگاه این شجره، بالیدن آغاز کند و به مرتبهی کمال برسد، عشق مانن
د عشقه گرداگرد این درخت میپیچد و این شجره منتصبالقامه زرد و ضعیف میگردد تا زمانی که خشک شود و علاقهاش به عالم مادی به یکباره منقطع گردد و از غربت غربیه خویش رهایی یافته و به مشرق انوار راه یابد. چیزی که موجب بالندگی عشق شده آدمی را بدین مرتبت میرساند، جز عمل صالح نیست؛ (العمل الصالح یرفعه). پس عشق اگرچه جان را به عالم بقا نایل میکند، لیکن تن را فانی میگرداند، زیرا در عالم کون و فساد، چیزی نیست که طاقت بار طاقتفرسای عشق را داشته باشد. بنابراین در وجود عاشق، چیزی ویران و چیزی بنا نهاده میشود؛ بدین معنا که وجود مادی او فانی میگردد و گوهر ملکوتی او تعالی و بقا مییابد (همان، 289).
از همینروست که وی، عشق را در آسمان با نام محرک و در زمین با نام مسکن معرفی
میکند. آسمان نمادی از وجود ملکوتی انسان و زمین سمبل وجود مادی اوست. با ورود عشق، روح

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *