مقایسه کرده و دریافت که :
۱- دختران مجرم پدرانشان را به عنوان پدری می شناسند که درستی با آنها کوتاهی کرده است .
۲- دختران مجرم کمتر از افراد غیر مجرم از راهنمایی والدین بر خوردار شده و خود والدین نیز برای دختران سر مشق های بدی بوده اند .
۳- دختران مجرم در مقایسه با دختران غیر مجرم ،. جدایی پدرانشان را بشتر تحمل کرده و رقم بزرگی از آنها مخصوصا در اوائل سالهای بلوغ از داشتن پدر محروم بوده اند .
علاوه بر اینها ، از نظر جرم شناسان ، زنان دارای طبع انفعالی هستند و بیشتر از مردها به محبت نیاز دارند، و در عین حال آنان از نظر عاطفی از مردها قوی تر می‌باشند . بنابراین ، اکثر جوامع قبول کرده اند که دختران بیش از پسران به مراقبتهای خانوادگی نیاز دارند . طبق تحقیقی که در دانشگاه شیکاگو به عمل امده ، آسیب پذیری دختران در خانواده‌های از هم پاشیده بیشتر از پسران است . زیرا محققان این دانشگاه به این نتیجه رسیده اند که ۸/۶۶ درصد دختران بزهکار که با رقم ۸/۴۴ درصد برای دختران غیر بزهکار قابل مقایسه است به خانوادههای از هم پاشیده مربوط بوده اند بنابراین علی رغم سایر عوامل موثر در بزهکاری زنان می‌توان گفت که از هم پاشیدگی خانواده در میان دختران بزهکار ۵/۱ برابر بیش از گروه غیر بزهکار است .
علل روانی و جسمانی جرائم در زنان
لمبروزو با توجه به طرز تفکر کلی خود راجع به بزهکاری می‌گوید : رابطه جسمانی و روانی جرم در زنان کمتر از مردان است و تعداد جانی بالفطره در میان آنها کم است و میزان محکومین زنان به مراتب از مردان کمتر است .
به عقیده او ، این امر معلول چهار علت زیر می‌باشد :
۱- زنان اصولاً از لحاظ زیستی محافظه کارتر هستند و علت اصلی این محافظه کاری را باید در عدم تحرک یاخته های ماده ” اوول ” زن در مقایسه با ” اسپرماتوزوئید ” مرد دانست .
۲- نقش اجتماعی زنان نیز در مقایسه بامردان فرق می‌کند . چه کار زنان بیشتر در خانه انجام می‌شود ، در حالی که مردها در خارج از خانه فعالیت دارند .
۳- مسئله انتخاب همسر نیز از عوامل مؤثر است . یرا ازدواج های نامناسب نیز یکی از علل مهم انحرافات زنان است .
۴- غشای مغزی زنان فعالیت کمتری دارد و وجود عوامل محرومیت زا نیز نه تنها گاهی زنان را به بزهکاری سوق می‌دهد ، بلکه سبب پیدایش عوارض روانی و هیستریک و مشکلات جنسی در زنان می‌شود .
به عقیده ” لمبروزو” علل جسمانی و واپس گرائی تکوینی مربوط به دورانهای گذشته ، فقط در میان خود فروشان دیده می‌شود . نظر او این است که زنان بزهکار نقص اخلاقی ندارند ، بلکه بیشتر تحت تأثیر تلقین و وسوسه های غیر قابل اجتناب منحرف می‌شوند . از طرف دیگر ، به نظر او ، زنان بزهکار بیش از مردان قسی القلب و حسابگر و شیطان صفت هستند . اوچنین می‌گوید : کشتن دشمن ،‌زن بزهکار را راضی نمی‌کند ، بلکه او میل دارد قربانی خود را در حال عذاب نیز ببیند ، تا مقتول طعم مرگ را کاملاً بچشد . اومعتقد است که تعداد زن جنایتکار بالفطره نادر است ، ولی اگر زنی به راه بزهکاری افتاد ، خیلی شقی خواهد بود . عقیده او این است که یکی از عوامل بزهکاری زنان حس انتقام جوئی آنها است و این حس از کینه و نفرتی پدید می آید که به عوامل جنسی و حسادت زنانگی بستگی دارد. (همان منبع : ۱۲۹)
جرم شناسی زنان Feminist criminology
تا قبل از دهه ۱۹۷۰ همه توجه و دیدگاه جرم شناسی زنان و تئوریهای جرم شناسی مربوط به آنان بسوی مسأله جنسیت و سوء استفاده جنسی از آنان و اینکه آنها بسیار بیشتر از مردان قربانی جرائم می‌شود معطوف بوده است زیرا که تا قبل از این دهه نگرش نسبت به علت و چگونگی جرم شناسی زنان با تفکرات کلیشه ای و قالبی کهن سکسی که مردم از گذشته ها در اندیشه خود نسبت به دختران و زنان داشته اند مطرح بوده است . که این مسأله ریشه در تفکرات لمبروزو فری (۱۹۲۳)(lllombroso and ferrero ) سپس در تفکرات کاوی و سلاتر ( cowie and slater ) (1968) تا وی ای توماس (۱۹۲۳) (konopka ) داشته است .
نگرش نسبت به جرائم زنان نگرشی کاملا مبتنی بر تفکرات لمبروزو و اندیشه هایی همانند اندیشه های او بود . که در مجموع زنان را موجوداتی پست تر از مردان می دانست و اعتقاد داشت که زنان از نظر اندیشه و تفکرات و مسائل ژنتیکی و احساسات و تفکرات منطقی در درجه پست تر ی از مردان قرار دارند . این تفکرات به همین شکل همچنان ادامه داشت تا هنگتمی که البرت کوهن بیان داشت که : جرائم و بزهکاری های زنان ویژگی های مخصوص به خود را دارا است که شدیدا با جرائم و مسائل جنسی ارتباط و پیوند دارد و یا به موقعیت هایی که مسائل جنسی بشکلی در ان مطرح است مرتبط است .
در رابطه با مسائل جرائم زنان تفکر این است که زنان مجرم بعد از محکوم شدن و تحمل کیفر و ترخیص از زندان تمایل کمتری به ارتکاب مجدد جرم داشته و بطور کلی نسبت به مردان دارای شخصیتی کمتر خطرناک هستند . و زنان در مسائل مربوط به ارتکاب جرائم بیشتر تحت تاثیر شخصیتی کمتر خطرناک هستند . و زنان در مسائل مربوط به ارتکاب جرائم بیشتر تحت تاثیر همسران و خویشاوندان نزدیک خود هستند و اصولا مسائل مربوط به جرم شناسی زنان در بین مردم جامعه و رسانه های گروهی مسأله‌ای پر زرق و برق جلوه داده می‌شود . و همچنین اعتقاد بر این است که جرائم زنان وابسته به مواد مخدر و مسائل خانوادگی است .
بعضی دیگر دیدگاهشان درباره جرائم زنان این است که اکثر جرائم آنان بستگی بسیار فراوانی به مسائل سکسی و جنسی داشته و کمترین درصد جرائم ارتکابی آنان مربوط به جرائم خشونت بار است . بعضی ادعا کرده اند که اختلاف بین جرائم زنان و مردان بستگی دارد به نوع تحقیق و مطالعه محقق و جرم شناسی و اینکه این اختلاف همچنین مربوط است به نوع تئوریها و همچنین انواع برداشتی که محقق و پژوهشگر از مطالعه درباره جرائم دارد . و این اختلاف و تفکر همگانی و عمومی درباره مسائل مربوط به جرائم زنان و مردان از انجا ناشی می‌شود که اولین مرتبه توسط یک جرم شناس مرد بیان شد که مردان نسبت به زنان رفتارهای جنایی بیشتری از خود نشان می‌دهند و این باورها به ان علت است که جرم شناس سنتی بیان داشته است که جرائم مردان از عمومیت بیشتری به نسبت جرائم زنان برخوردار است . جرم شناسی سنتی ارزش و اعتبار بسیار کمتری برای ارتکاب جرائم توسط نسوان قائل است بحث دیگر مطرح در مسأله جرائم نسبت جنسی شرکت در جرائم و عمومیت ارتکاب جرائم از نظر جنسیت در بین زنان و مردان است .
نظریه فشارهای ساختاری
از دیدگاه این نظریه مسائل و مشکلات و آسیبهای اجتماعی نتیجه فشارهای اجتماعی است که بر مردم جامعه وارد می‌شود مفهوم نابسامانی و بی هنجاری اجتماعی را که اصیل لورکسیم برای اولین مرتبه وارد جامعه‌شناسی کرد در این نظریه به عنوان یک مفهوم سیار مهم به کار می‌گیرد نابسامانی و یا بی هنجاری‌ها عبارتست از شرایط پیچیده و بغرنجی که بر فرد و جامعه وارد و تحمیل می‌شود و آن هنگامی است که هنجارهای اجتماعی به ضعف گراینده محور نابود شده و یا با یکدیگر دچار تعارض گردند.
دورکیم بر این باور بود که جوامع نوین مخصوصا در معرض نابسامانی اجتماعی قرار دارند زیرا که گوناگونیهای فرهنگی در آنها موجب پیچیدگی هنجارها و ارزشها شده و مردم را بدون راهنمایی روشن و اخلاقی رها می‌سازد کسانی که در چنین شرایط بی هنجاری قرار می‌گیرند فاقد هر گونه روش و قاعده‌ای برای رفتارهای خود بوده و احساس بسیار ضعیف و کم رنگی از نظم و انضباط اجتماعی را در اعمال و تمایلات خود دارند. در بحث از بی هنجاری در جامعه ” رابرت مرتون” نیز نیز مفهوم بی هنجاری را توسعه داد و آن را در مورد آسیبهای اجتماعی و رفتارهای انحرافی بکار برد. او مانند دورکیم از دیدگاه کارکردی؟ به پدیده آسیبها و انحرافهای اجتماعی نگریست و آن را نتیجه عدم هماهنگی و تعادل در نظام اجتماعی معرفی کرد از دیدگاه مرتون بی هنجاری زمانی بروز پیدا می‌کند که بین اهداف مورد تایید اجتماع و دسترس به وسائل مورد تاید اجتماعی برای رسیدن به آنها عدم تعادل وجود داشته باشد. بنابراین هنگامی که اهداف مورد نظر مردم نتواند به نتیجه برسد و آنها برای رسیدن به خواسته‌های خود امکانات کافی در دسترس نداشته باشند عدم تعادل در هنجارهای اجتماعی بوجود می‌آید بطور مثال اگر مردم جامعه برای رسیدن به اهداف خود که داشتن درآمدی معقول نه برای تهیه یک زندگی عادی لازم است نرسند در این روند کسب درآمد از راههای مشروع و پذیرفته شده اجتماعی هنگامی که نقض و تضاد و کمبود و مشکل پیش بیاید، مردم جامعه چون لامحاله برای ادامه زندگی خود نیاز به کسب درآمد دارند چون راههای مشروع و معقول و مناسب و اخلاقی و معمولی آن در جامعه سد شده و در سر راه آن مانع بوجود آمده است لذا مردم جامعه از هنجارها و راههای مناسب و معقولانه دور شده و برای کسب پول و درآمد به راههای غیر مشروع و غیر اخلاقی چون سرقت، کلاهبرداری فحشاء قاچاق مواد مخدر و غیره روی می‌آورند تا بتوانند به هدف خود که ادامه زندگی است دسترس پیدا کنند.
مرتون چنین اظهار می‌داشت که مردم ممکن است به یکی از پنج طریق زیر به اختلافی که بین اهداف و وسایل مورد تایید جامعه است پاسخ دهند و این مسأله بستگی دارد به چگونگی قبول یا رد اهداف و وسایل مورد نظر.
۱- سازگار گرایی: از دیدگاه مرتون سازگاری زمانی صورت می‌گیرد که مردم هم اهداف و هم وسائل مورد تائید جامعه را قبول دارند و افراد سازگار سعی دارند این اهداف را به عنوان موفقیت بدست آورند و برای این کار معمولا از وسائل مورد قبول جامعه استفاده می‌کنند حتی اگر نتوانند موفقیتی را بدست آورند.
۲- نوگرایی: زمانی اتفاق می‌افتد که مردم اهداف مورد تایید را قبول دارند و به وسائل تایید متوسل می‌شوند، این نوع عمومی‌ترین شکل مشکل اجتماعی و انحراف است و زمانی اتفاق می‌افتد که بطور مثال یک زن می‌خواهد که پول بدست بیآورد اما برای بدست آوردن راه روپسی گری در پیش می‌گیرد و از راه روپسی گری می‌خواهد به اهداف خود برسد.
۳- مراسم گرایی: زمانی اتفاق می‌افتد که مردم اهداف را کنار می‌گذارند چرا که معتقدند برای زندگی آنان مناسب نیست ولی در عین حال وسایل را قبول دارند و به آن پای بندند مثال رایج این مورد افراد بور و کرات یا دیوان سالاری است که آن چنان در قوانین و مقررات مورد احترام جامعه فرو رفته‌اند که دید اصلی را که هدف قوانین و مقررات است از دست داده‌اند.
۴- انزواگرایی: از دیدگاه مرتون هنگامی اتفاق می‌افتد که مردم هم اهداف و هم وسایل آن را کنار می‌گذراند از دیدگاه جامعه این

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید